‏نمایش پست‌ها با برچسب ترکیه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترکیه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

مشارکت در تولید دانش فمینیستی؛ همکاری در ویکی‌پدیای فارسی





در طول سال‌های دهه هفتاد و هشتاد شمسی، جنبش زنان ایران تلاش کرد و تا حدود زیادی نیز موفق شد که ضمن به چالش کشیدن کلیشه‌ها، قوانین و عرف‌های اجتماعی ضد زن، مسیر تغییر شرایط اجتماعی، سیاسی و طبعا زندگی زنان را هموارتر کند. این مهم از طریق کارزارهای سیاسی-اجتماعی، تلاش‌های رسانه‌ای و اشکال دیگری از کنشگری اتفاق افتاد.
همزمان عده‌ای از علاقمندان به مسائل زنان و جنسیت تلاش کردند تا با معرفی سنت‌ها و مکاتب فکری فمینیسم و بسط ایده‌ها و نظریه‌های مبتنی بر آنها، البته با توجه به مسائل و وضعیت تاریخی-اجتماعی خاص ایران، پشتوانه‌ی کنش‌گری اجتماعی-سیاسی را محکم‌تر کنند. این امر با افزایش ترجمه و تالیف در زمینه‌های مرتبط با زنان و جنسیت، و همچنین رشد چشمگیر تحصیل در رشته‌های مطالعات زنان در داخل و مطالعات زنان، جنسیت، سکسوالیته و فمینیسم در خارج کشور، ادامه یافت.
اکتیویسم اجتماعی نیازمند تمرکز بر بررسی وضعیت زنان در موقعیت «اینجا و اکنون» ماست؛ تمرکزی که در سال‌های دهه هشتاد شمسی اولویت را بر بررسی وضعیت قانونی، کمبودها و مشکلات زنان در جامعه و موانع رشد مشارکت آنان در عرصه‌های مختلف گذاشت. با این همه، علارغم رشد چشمگیر دانشجویان در رشته‌های مرتبط، دانش قابل دسترس به فارسی٬ در حوزه سنت فمینیستی و تاریخ مبارزاتی‌اش٬ مانند دیگر علوم انسانی و اجتماعی٬ محدود و الکن مانده است. منابع موجود هم اغلب در قالب پایان‌نامه‌هایی دور از دسترس عموم، کتاب‌ها، نشریاتی با تیراژ پائین، و یا ترجمه‌هایی جهت استفاده جمع بسته فعالان این عرصه باقی مانده‌اند. اما فمینیسم مجموعه‌ای از ایده‌ها درباره‌ی وضعیت‌های اجتماعی-تاریخی یکتا و مجزا، یا نظریه‌هایی که صرفا مناسب کار نخبگان، دانشگاهیان و کنشگران باشد، نیست که بتوان با رعایت مرزها بدان پرداخت؛ فمینیسم مبارزه‌ای همگانی و جهانشمول است که برای تحقق چشم‌اندازهایش، نیازمند مشارکت و درگیری عموم با مسائل و پرسش‌هایش است.
همان‌قدر که لازمه‌ی فهمی دقیق از وضعیت معاصرمان، جستجو در تاریخ شکل‌گیری این وضعیت است، دخیل کردن عموم در این فهم نیز از گذر درگیر کردن‌شان با تاریخچه و سنت‌های فکری و همزمان طرح مسائل و پرسش‌های مرتبط با آن ممکن است. پس شناخت نظریات، نظریه‌پردازان و تاریخ مبارزات جهانی فمینیسم ضرورتی انکارناپذیر برای فمینیست‌های فارسی زبان و مشغول به جامعه ایران است. 
اما چگونه می‌توان در مقابل گرایش‌های فردمحور امروز که بخشی از آن نتیجه‌ی تقویت عرصه نظریه‌پردازی در جهت تضعیف عمل اجتماعی است، این پروژه‌ی انتقال و فهم سنت نظری و مبارزاتی را به شکلی «جمعی» و دیگرگون پی گرفت؟ شاید می‌بایست از رویه‌های رایج تولید و توزیع امروزین در عرصه نظریه، که تا حد زیادی آن را فردی یا نخبه‌گرایانه می‌کند، فاصله گرفت؛ شاید برای انتقال تجربه مبارزاتی و سنت نظری لازم باشد فعالان و علاقمندان این عرصه درگیر شکلی جمعی از این کار شوند، و تجربیات و دانش خود در این حوزه‌ها را به شکلی که برای عموم قابل دسترسی باشد، تالیف و ترجمه کرده و به اشتراک بگذارند.
پیشنهاد «ارغوان» برای برداشتن گامی کوچک در این مسیر، توجه به پروژه‌های باز و جمع‌محور، آزاد و همگانی همچون ویکی‌پدیا است، که نه تنها نتیجه‌ی کار را به رایگان در دسترس عموم قرار می‌دهد، بلکه آنان را دعوت به مشارکت در این مسیر نیز می‌کند. برای پیش‌برد چنین طرحی می‌توان با تعریف و تکمیل مدخل‌های نظریه‌پردازان سنت فمینیستی شروع و دیگران را نیز تشویق کرد تا هر آنچه در باب نظریات، ایده، تاریخ مبارزات و همچنین چهره‌های مهم در عرصه نظریه و کنشگری فمینیستی می‌دانند، به مدخل‌ها اضافه کنند. این دعوتی است از دانشجویان رشته‌های مطالعات زنان، جنسیت، سکسوالیته و فمینیسم و کنشگران فمینیست تا دانش و تجربیات خود را در اختیار عموم قرار دهند. 
ما نیز در ارغوان مشغول ایجاد، ترجمه و تکمیل مدخل‌های آنجلا دیویس، کریما بنون، بل‌هوکس، نانسی فریزر، سارا احمد و دنیز کاندیوتی هستیم. در انتهای این یادداشت نیز لیستی از دیگر نظریه‌پردازان فمنیستی که به باور ما شناخت آنها برای مخاطبان فارسی‌زبان یا مشغول به جوامع ایرانی حائز اهمیت است قرار خواهیم داد. 
شما هم می‌توانید همین امروز در ویکی‌پدیا ثبت‌نام کنید، آموزش‌های ساده‌ی اولیه را در چند دقیقه ببینید و در تکمیل دانش‌نامه‌ درگیر پروژه‌ای جمعی شوید.


این لیست مدام به روز می شود؛


سعاد جوزیف Suad Joseph

نیکی کدی Nikki Keddie

آمریتا باسو Amrita Basu

اصلاح جاد Islah Jad

مروات حاتم Mervat Hatem اینجا و اینجا

نادیه العلی Nadje Al-Ali (اینجا)

نیرا یووال دیویس Nira Yuval Davis (اینجا اینجا و اینجا)

کرول بارتون Carol Barton اینجا

مکسین مولینو Maxine Molyneux

سینتیا کوبورن Cyntua Cockburn (اینجا)

سینتیا انلو Cynthia Enloe

سیلویا فدریچی Silvia Federici

چاندرا موهانتی Chandra T. Mohanty

اوما نارایان Uma Narayan

ایو سدویک Eve Sedgwick

پروین پایدار (اینجا اینجا اینجا و اینجا) Parvin Paidar

شهرزاد مجاب Shahrzah Mojab

افسانه نجم آبادی Afsaneh Najmabadi

رکسانا بهرامیتاش Roksana bahramitash اینجا

ولنتین مقدم Valentine Moghadam

فتانه فراهانی Fataneh farahani (اینجا اینجا )

هایده مغیثی Haideh Moghissi اینجا اینجا

هاله قریشی Haleh Ghorashi

زیبا میرحسینی Ziba Mirhosseini

هما هودفر Homa Hoodfar اینجا اینجا

نیره توحیدی Nayereh Tohidi اینجا اینجا

آزاده کیان Azadeh Kian اینجا

هاله افشار Haleh Afshar

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

دشواری‌های فمینیسم در خاورمیانه؛ استعمار، اسلام و دولت

مقاله فارین پالیسی در ارتباط با فمینیسم ساختگی در بحرین، به بحث‌های بیشتری در میان اعضای ارغوان دامن زد و سبب طرح پرسش های دیگری شد. از یک سو، اگرچه شباهت‌های فراوانی میان شرایط کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا در زمینه‌های مختلف و از جمله مسائل زنان- که از دیگر پس‌زمینه‌های تاریخی و سیاسی جدا نیست- وجود دارد، اما چشم‌پوشی از تفاوت‌ها نیز امکان‌پذیر به نظر نمی‌رسد. اما کجا می‌بایست بر شباهت‌ها تاکید ورزید و کدام تفاوت‌ها قابل اغماض نیستند؟  با توجه به تاریخ متفاوت هر یک از کشورهای منطقه در تجربه‌ی استعمار و مواجهه با قدرت‌‌های غربی، آیا استفاده از لفظ استعمار برای کشوری نظیر ایران درست است یا نه؟ پیامدهای تاریخ استعمارزده‌ی این کشورها برای جنبش‌های فمینستی منطقه چه بوده است؟ ریشه شکل‌گیریِ نوع خاصی از فمینسیمِ وابسته به حکومت در این کشورها چیست و چه تبعاتی در پی دارد؟ با توجه به شرایط انضمامی ناشی از ویژگی های مشترک بین ایران و کشورهای منطقه، نقش گروه های مختلف سیاسی داخل جنبش زنان چه باید باشد؟ 
مطلب زیر بیش از آن‌که به دنبال پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها باشد، به منظور طرح و واکاوی بیشتر آنها تنظیم گردیده است. با این توضیح که عدم یکپارچگیِ احتمالیِ این متن، به دلیل وجود دیدگاه‌های مختلف در میان اعضای گروه ارغوان است. 
| گروه ارغوان |

یک. استعمار/ استقلال در ایران 

بسیاری استعمار را مساله‌ای مربوط به ایران ندانسته و آن را وجه افتراقی میان ایران و دیگر کشورهای منطقه - که استعمار را به‌صورت مستقیم و رسمی تجربه کرده‌اند - می‌پندارند. اما آیا به‌راستی می‌توان ادعا کرد که دوگانه‌ی استعمار/ استقلال درباره‌ی ایران موضوعیت ندارد؟ نگاهی گذرا به تاریخ ایران، درازای مداخلات نیروهای استعماری و شیوه‌های گوناگون مقاومت مردمی در برابر آن را نمایان می‌سازد. بی‌دلیل نیست که اهداف عمده‌ی انقلاب ِ مشروطه، کوتاه کردن ِ دست ِ قدرت‌های استعماری روسیه و انگلیس و کم‌ کردن ِ قدرت همه‌جانبه‌ی شاه ِ وابسته به آن‌ها بود. ما نه تنها پیش از جنبش مشروطه، بلکه پس از آن نیز شاهد دخالت نیروهای استعماری در مسائل سیاسی/اقتصادی - و یا دست‌کم میل شدید این نیروها به دخالت در مسائل داخلی ایران - بوده‌ایم. بهترین مصداق این دخالت‌ها کودتای سال ٣٢ و تازه‌ترین مورد ِ آن نیز تحریم‌های اقتصادی تحمیل شده بر ایران از سوی کشورهای غربی و متحدان آن‌هاست. به‌همین ترتیب جریان‌های گوناگونی هم‌چون اسلام‌گرایی، ملی گرایی و چپ گراییِ ضدامپریالیستی گونه‌های مختلف ِ مقاومت در برابر استعمار در ایران را شکل داده و می‌دهند.

اگرچه استعمار ِ کهنه و "عینی" دهه‌هاست که به پایان رسیده؛ اما آن‌چه بر عراق و افغانستان گذشته، جنگ‌افروزی، عملیات‌ نظامی پهباد‌ها در پاکستان، حمایت مالی و سیاسی از گروه‌های برانداز ِ مخالف ِ دولت‌های محلی، و دست بردن به اطلاعات شخصی افراد در کشورهای دیگر از مصادیق کوچک و بزرگ استعمار نو به‌شمار می‌روند. پذیرش موضوعیت داشتنِ مساله‌ی استعمار در خصوص یکی از پرقدرت‌ترین کشورهای این منطقه‌ی ژئوپولیتیک که سال‌هاست پرچم مبارزه با آمریکا را برافراشته، چندان دشوار به نظر نمی‌رسد. اگر نه، کافی‌ست نگاهی بیندازیم به تعداد پایگاه‌های نظامی آمریکایی مستقر در کشورهای همسایه، تا به میزان ِ واقعی‌بودنِ خطر مداخلات خارجی در ایران پی ببریم. 

دو. زنان به مثابه مرزهای میان فرهنگ "خودی" و "بیگانه" 

اما چه ارتباطی میان استعمار، استقلال و مساله‌ی زن برقرار است؟ تجربه‌ی گونه‌های مختلف دخالت استعماری در ایران در طول سالیان، منجر به شکل‌گیری نوعی گفتمان مقاومت گردیده که «فرهنگ خودی» را در برابر «فرهنگ غیرخودی/ متجاوز/ غربی» قرار داده و ادعای پاسداری از آن را دارد. در این میان می توان مساله‌ی زن را نیز یکی از عرصه‌های مبارزه فرهنگی میان استعمارگران و استقلال‌طلبان به حساب آورد. 

اما ادبیات فمینیستی با مطالعه بسترهای متفاوت به اثبات ادعای بزرگ‌تری پرداخته است؛ این مطالعات نشان می‌دهد که در مبارزات و تنش‌های میانِ فرهنگ‌های مختلف، مساله‌ی زن، ذات فرهنگ پنداشته شده و صرفا عرصه‌ای در میان دیگر ساحت‌های مبارزه فرهنگی نیست. یعنی زن و روابط جنسیتیِِ حوزه خصوصی (اندرونی)، گویی "ناموس" فرهنگ است. بدین ترتیب که مرزها و تعاریف این حوزه خطوط تمایز یک فرهنگ از فرهنگ دیگر را ترسیم می‌کند.(1) بنابراین، در جوامع مختلف، مردان و زنان ذی‌نفع، با نگاهی تقلیل گرایانه به فرهنگ، و منشی اقتدارگرایانه به زن، مرزهای فرهنگ را روی بدنِ زنان تعریف نموده و از آن پاسداری می‌کنند(2)؛ از فرهنگی به فرهنگ دیگر، رفتار و پوشش زنان به صور "متفاوت" دیکته می‌شود تا "تفاوت" فرهنگی (برتر) یکی بر دیگری حفظ گردد. از همین‌روست که در وادی کشمکش میان مداخلات و مبارزات، یکی از اصلی‌ترین و ارجح‌ترین عرصه‌های منازعه "زن"، پوشش، رفتار و بدنِ وی بوده است. و این‌گونه به نظر می‌رسد که تداخل و اختلاط بینافرهنگی در هر زمینه‌ای که جایز باشد، در مورد مسائل مرتبط با زنان و سلسله مراتب جنسیتی این‌گونه نیست.

 این مساله در تاریخ سده گذشته ایران و منطقه مصادیق بارزی داشته است؛ به عنوان مثال پهلوی‌ها و دیگر شاهان و دولت‌مردان ِ ‌همسو با غرب در منطقه، به‌رغم بی‌پروایی در پیروی از الگوهای غربی در امور مربوط به حوزه‌ عمومی، در مورد مسائل حوزه خصوصی و زنان سخت‌تر تن به تغییر می‌دادند. شاید یکی از ریشه‌های این امر به عرق ملی-سنتی خود ِ آنها برگردد، اما از دیگر دلایل آن علم به حساسیت زیاد گروه‌های سنتی به دخالت‌های بیرونی در حوزه خصوصی و به این ترتیب نگرانی از برانگیختن احساسات ِ (مذهبی ِ) ملت و مراجع دینی در برابر سیاست‌های پیشنهادی آن‌ها بوده است. به همین ترتیب هنگامی‌که آیت‌الله خمینی در سال ۴۲ با کلیت انقلاب سفید شاه به مخالفت برخاست، گرچه دغدغه‌ی نخست وی پیامدهای اجرای اصلاحات ارضی بود، اما یکی از استراتژی‌هایش برای جلب هرچه بیشترِ حمایت مردم، تاکید بر تقبیح بُعدی از تغییرات تحمیلی انقلاب سفید بود که در ارتباط مستقیم با مساله‌ی زنان بود؛ بند مربوط به حق رای زنان. (3)

در عرصه مبارزات ضد استعماری، نمادهای سنتی و اسلامی گاه از جانب نیروهای مردمی نیز به‌کار گرفته شده‌اند؛ به عنوان مثال در برخی از تظاهرات ضد شاه، عده‌ای از زنان انقلابی چادر را - نه از سر اعتقاد- بلکه به عنوان نماد مبارزه با امپریالیسم سر می‌کردند. از دیگر مصادیق ِ بارز این تقابل می‌توان به اولین اقدامات دولت جدید پس از انقلاب ۵۷ در خصوص منحل کردن "قانون خانواده" پیشین و اجباری نمودن حجاب اشاره نمود؛ و همین تقابل فرهنگیِ نمادها بود که تحمیل حجاب توسط حکومت نوپا، به مثابه پوشش برتر برای زنِ اسلامی/ انقلابی در برابر الگوی "عروسک فرنگی"، را تسهیل کرد. از آن پس نیز بسیاری از آزادی‌های زنان بر بدن و رفتار خویش و برابری‌های جنسیتی در عرصه‌های مختلف به عنوان امری وارداتی و غربی و اغلب به بهانه‌ی حفظ "فرهنگ خودی (ایرانی/ اسلامی)"، توسط کسانی که مدعی پاسداری از فرهنگ خودی هستند، سرکوب شده و می‌شود. 

در سال های اخیر نیز، واقعه‌ی یازدهم سپتامبر، آغازِ پروژه «مبارزه با تروریسم» (War on Terror)، عملیات‌ نظامی غرب در عراق و افغانستان، و گسترش سیاست‌های مسلمان‌هراس/ نژادپرست در غرب به بهانه‌ی حفظ امنیت ملی، تنش میانِ دوگانه‌ی (کاذب) هویت اسلامی/ هویت غربی را عمق و بسط بیشتری بخشید. در گفتمان فراملیِ مقاومت در برابر استعمار نو و نولیبرالیسم، اسلام و همه‌ی نمادهای منتسب به آن هم‌چون چتری هویتی در مبارزه با غرب به‌ویژه در عرصه‌ی سیاست بین المللی کشورهای منطقه، در میان جوامع مسلمان غرب، و حتی برخی از نیروهای مترقی از جمله فعالان و دانشگاهیان ساکن غرب فراگیر شد.

در این میان، زنان و مسائل مربوط به آن‌ها به عنوان حفاظ فرهنگی و معرفِ نمادینِ هویتی مشترک، بیش از پیش در تقابل با نمادها و مفاهیمی قرار گرفتند که "بومی" نبوده و یا همواره چنین ادعا شده که وارداتی و غربی هستند؛ اگرچه غربی بودن آزادی در عرصه‌هایی چون اقتصاد و تجارت، و وارداتی بودن تکنولوژی و جنگ‌افروزی هیچ‌گاه از نظر مدعیان بنیادگرایِ پاسدارِ فرهنگ مشکل‌زا نبوده است، با این‌همه آزادی‌های سیاسی، و حقوق فردی و جنسیتی زنان بیش از پیش با برچسبِ بیگانه بودن موردِ سرکوب واقع شده‌اند. در حمایت از این آزاد‌ی‌ها و حقوق، جنبش زنان ایران نیز در موقعیتی نه‌چندان متفاوت از دیگر جنبش‌های منطقه، دائما با اتهام "غرب‌زدگی" یا "زیرِ پا گذاشتن و بی‌اهمیتی به ارزش‌های اسلامی" مواجه بوده است. 

سه. جنبش زنان در میان نیروهای سیاسی "خودی" و "غیر خودی" 

 سیر پیدایش جنبش‌های زنان در منطقه که با پیدایش جنبش‌های رهایی‌بخش ملی گره خورده است، ساحت دیگری از ارتباط میان (دوگانه‌ی) استعمار/ استقلال و مساله زن را آشکار می‌کند. نقطه‌ی آغازین فرآیند سیاسی شدن توده زنان در منطقه در نیمه اول قرن بیستم، عمدتا به واسطه‌ی مشارکت زنان در جنبش‌های ضد استعماری/ استبدادی (هم‌چون مشروطه) بوده است.(4) با این‌حال و به ‌رغم مشارکت گسترده زنان در جنبش‌های مقاومت ملی، پس از کسب استقلال یا پیروزی این جنبش‌ها، نیروهای انقلابی/ جنبشی مسائل زنان را فراموش کرده و یا آن‌طور که باید به آن‌ها نپرداخته‌اند. همین امر سبب سرخوردگی برخی از این زنان از نیروهای سیاسی گشته و به عاملی برای تشکیل گروه‌های مستقل فمینیستی/ زنان تبدیل شد، تا از این طریق پیگیر مطالبات جنسیتی زنان گردیده و به روابط و ساختار‌های جنسیتی، اهمیتی جداگانه و درخور بدهند.

ادبیات فمینیستی حکایت از این امر دارد که روند سرخوردگی زنان از احزاب و نیروهای سیاسی، تجربه‌ای‌ست که در ایران و دیگر بسترهای انقلابی بارها و بارها تکرار شده است. (5) در حقیقت چنین سرخوردگی‌ای از نیروهای انقلابی ٥٧ بود که از یک‌سو منجر به تشکیل گروه های مستقل فمینیستی و زنان در ایرانِ پس از جنگ و در میان زنان سیاسی تبعیدی گردیده، و از سوی دیگر به پافشاری مداوم بسیاری از کنشگران جنبش زنان بر غیرسیاسی بودن حرکت‌ها و مطالبات زنان انجامیده است.(6) علاوه بر بده بستان معمولِ اولویت‌های زنان در منازعات سیاسی ِ میان‌گروهی(7)، بی‌شک فشارهای روز افزونِ اصحاب قدرت بر فعالان جنبش زنان سبب شده تاکید آنان بر غیرسیاسی بودن/ کردن مبارزه در ساحت جنسیت موجه‌تر نیز جلوه کند. 

عدم حمایت کافی از گفتمان فمینیسم از جانب نیروهایِ سیاسی - به دلایل متعدد از جمله مقاومتِ ضد استعماری - جنبش های زنان در منطقه را با دشواری‌های فراوانی روبرو ساخته است. به‌علاوه حاکمیتِ بسیاری از این کشورها - از جمله ایرانِ پیش از انقلاب - گفتمانِ برابری جنسیتی و فمینسیم را به تصاحب خود درآورده‌اند؛ امری که خود موجبِ مخالفت نیروهای منتقد دولت با اقدامات صورت پذیرفته از جانب دولتمردان در این خصوص بوده است. بدین معنی هر تغییری که وارداتی و یا فرمایشی تلقی می‌گردد، ولو به نفع زنان، مورد انتقادِ نیروهای استقلال‌طلب و یا منتقدِ دولت قرار می‌گیرد. از اینرو فعالیت جنبش مستقلِ زنان در چنین کشورهایی، به‌مراتب دشوارتر از کار در بسترهایی‌ست که در آن‌ها خصومت‌ورزیِ حکومت با فمینیسم امری پنهانی نیست. به زبانِ دیگر هنگامی‌که دولت از طریق پیوستن به کنوانسیون‌ها و شرکت در مجامع بین‌المللی خود را پرچم‌دارِ حقوق زنان نشان می‌دهد، سخن گفتن از حقوق زنان و مخالفتِ هم‌زمان با دیگر سیاست‌های دولت، که از جمله منجر به بدتر شدن وضعیت عمومی زنان می‌گردند، کاری به غایت بغرنج و پیچیده است.

 البته شکل گیریِ تقسیم بندیِ خودی/ غیرخودی، وارداتی/ داخلی و حکومتی/ مردمی و پیامدهای آن برای جنبش زنان ایرانِ پس از انقلاب، در مقایسه با اغلب کشورهای عربی قدری متفاوت و حتی تا حدی دارای روندی معکوس بوده است. حکومت، در مقابله با گفتمان مسلط غربی، غالبا فمینیسیم را امری "وارداتی" می‌خواند. اگرچه گفتمان رسمی جمهوری اسلامی در دهه شصت به هیچ‌وجه همسو با گفتمان فمینیستی نبود، پس از پایانِ جنگ و روی کار آمدن دولت‌های سازندگی و اصلاحات، این گفتمان دچار تغییرات فراوانی گردید تا جایی‌که جمهوری اسلامی به یکی از مهم‌ترین اشاعه‌دهندگان گفتمان فمینیسم اسلامی در محافل بین‌المللی تبدیل شد. این مساله سبب گردید حقانیتِ گفتمانِ فمینیسمِ سکولار - که مانند دیگر نیروهای سکولار پس از انقلاب همواره سرکوب گردیده و به حاشیه رانده شده بود - به عنوان گفتمانی "بومی" بیش از پیش موردِ تردید واقع شود.

دولتمردان جمهوری اسلامی – چه آن‌ها را دوستِ جنبش زنان بپنداریم، چه دشمن - در بزنگاه‌هایِ حساسِ سیاسی هم‌چون انتخابات ریاست جمهوری و یا مذاکرات بین‌اللملی، با گونه‌ای از فمینسیم دولتی و با طرح ادعاهایی مانند "داشتنِ دغدغه‌ی زنان" – مثلا از طریق آزاد کردن چهره‌های شناخته شده‌ی حوزه زنان در مجامع بین‌المللی از زندان- و یا "پیشرو بودن" موقعیت زنان در ایران – از طریق انگشت نهادن بر مناصب دولتیِ مربوط به زنان یا در اختیارِ آنان هم‌چون وزارت زنان، سخنگوی زن دولت، مشاور زنان ریاست جمهوری - تلاش می‌کند نیروهای منتقد را در درونِ خود ادغام نماید. 

چهار. فمینیسم دولتی؛ راه حلی کارگشا یا مشکلی غامض 

اما فمینیسم دولتی چیست؟ آیا فمینیسم دولتی راه‌حلی برای مشکلات عدیده‌ی زنان در خاورمیانه و شمال آفریقاست یا مسیری به سمت بیراهه؟ در این میان پرسش اساسی، به مرزِ تن دادن به این نوع ابتکارات و اقدامات فمینیستی برمی‌گردد که در رابطه با دولت صورت می‌گیرند. آیا می‌توان با تکیه بر این نوع فمینیسم، به رهایی از ستمی چندگانه امید داشت؟ آیا دولت‌ها به موجب گام نهادن در این وادی، از باورهای اقتدارگریانه، مردسالارانه و زن‌ستیزانه‌ی خود تهی می‌شوند؟ قدرت جنبش زنانِ مستقل کجا به کار می‌آید و در مواجهه با کدام نیروها باید به کار گرفته شود؟ در این میان مشکل غامض دیگری به چشم می‌خورد؛ با وجود دیگر سیاست‌های کلان دولت که به تبعیض و ستم بر سایر گروه‌های جامعه دامن می‌زند، آیا رهایی و برابری برای زنان امکان‌پذیر است؟ آیا راهِ رهایی زنان از همراهی با دولت‌ها می‌گذرد؟ آیا می‌توان جنبش زنان را از وجه سیاسی آن کاملا جدا نموده و ارتباط آن با دیگر ساختارهای کلان، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی یا ارتباطات بین‌المللی، ستم و فرودستی قومیتی و نظایر آن را نادیده گرفت؟

برخی بر‌آن‌اند که در بسیاری از کشورها، از جمله ایرانِ دوران پهلوی، به‌رغم وجود محافظه‌کاری‌هایی در جهت حفظ سنت‌های مردسالارانه، اگر اقدامات دولتی و اعمال تغییرات از بالا وجود نداشت، برداشتن اولین گام‌ها در جهت تغییر سلسله مراتبِ جنسیتی در جامعه بسیار مشکل و چه بسا تقریبا ناممکن بود. در منطقه نیز تغییر قوانین در کویت، سیاست‌های مشارکت زنان در قطر، پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض از زنان در مراکش، اردن، و عمان، و در نهایت وضع قوانین برابر و تشکیل نهادهایی برای رسیدگی به امور جنسیتی در ترکیه و عراق اقداماتی بوده‌اند که نمی‌توان به راحتی بر کارکردهای مثبت و آشکار آنها خط بطلان کشید. 

«رویدا المیات» در مقاله خود با عنوان "زنان عرب و توسعه‌ی سیاسی" (8)، بخشی از این اقدامات را این‌چنین صورت‌بندی می‌کند "رهبران عرب برای اولین بار در تاریخ اجلاس عرب، در بیانیه تونس اجلاس عرب در ماه می سال ۲۰۰۴، تعهد خود را نسبت به ارتقاء نقش و مسئولیت زنان در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و آموزشی اعلام کرده و بر اهمیت و جایگاه زنان در جامعه تاکید نمودند. بسیاری از کشورهای عربی، اقداماتی به منظور افزایش شمار زنان نماینده مجلس انجام داده‌اند. این اقدامات شامل اصلاحاتی در سیستم انتخابات بوده است. علاوه بر تغییرات اعمالی در قانون انتخابات، تغییر بسیار مهم دیگری که در برخی از کشورهای عربی صورت گرفته، تعیین سهمی برای زنان به منظور حضور در پارلمان بوده است. یعنی تعداد مشخصی از کرسی‌های پارلمان از قبل برای زنان تعیین شده و محفوظ است. احزاب سیاسی نیز اقداماتی در راستای افزایش سهم زنان از نمایندگی پارلمان انجام دادند". المیات معتقد است که این استراتژی‌های دولتی‌ منجر به مشارکت سیاسی زنان در دنیای عرب شده و دیگر کشورها را نیز تشویق می‌کند که به این اقدامات بپیوندند. هرچند موقعیت ایران در زمان پهلوی دوم مشابهت‌هایی با این کشورها داشته است، اما پس از انقلاب دچار تغییرات بسیار بنیادینی گردیده است. 

دولت جمهوری اسلامی پیوستن به هیچ‌یک از کنواسیون‌های برابری زنان از جمله کنوانسیون پکن را نپذیرفته و همواره بر جدایی حقوقی خود بر مبنای حقوق اسلامی، تاکید کرده است. بر همین منوال و حتی با وجود موقعیت نسبتا پیشرو زنان ایران نسبت به دیگر کشورهای منطقه، با سیستم حقوقی تبعیض‌آمیزتری به حیات خود ادامه می‌دهد. از سوی دیگر، به‌رغم آن‌که کوشش‌های فمینیسم دولتی منجر به برداشتن گام‌های بزرگی در جهت تغییر وضعیت زنان شده است، اما زنان تجربیات تلخی از سپردن سرنوشت خود به‌دست احزاب سیاسی و دولت‌ها دارند. آن‌چنان که "شهرزاد مجاب" در مقاله‌ی خود با عنوان "بازسازی پس از جنگ، امپریالیسم و ان‌جی‌اوهای زنان در کردستان عراق" می‌گوید زنان کرد در معامله‌‌ی احزاب سیاسی کرد با گروه‌های محافظه‌کار بر سر استقلال، از رویای برابری حقوقی در قانون احوال شخصیه دست کشیدند. (9) این مساله مشابه دغدغه‌ی امروزین زنان افغان در میانه‌ی مذاکرات دولت با طالبان است، و با تفاوت‌هایی شبیه مسائلی است که در ایران بعد از انقلاب ۵۷ و همچنین در سایر کشورهای منطقه، پس از برکشیدن هرباره‌ی رویای تغییر، اتفاق افتاده است.

 بازی‌های سیاسیِ دولت‌های کنونی به برکشیده شدنِ زنان به برخی جایگاه‌های دولتی در درون این ساختارها انجامیده که از یک‌سو می‌تواند گامی در راه شکستن تابوی مشارکت سیاسی زنان در سطوح عالی باشد، اما از سوی دیگر منجر به خلاصه شدن این مشارکت سیاسی در به نمایش گذاشتن چهره‌هایی رسانه‌ای می‌شود که بعضا با سیاست‌های تبعیض‌آمیز یا تمامیت‌خواهانه‌ی دولتی همراهی می‌کنند. بدین ترتیب سوال این است که آیا پررنگ ساختن (ظاهریِ) نقش زنان از طریق اعطای مناصب عالی اجرایی، به معنای بهبود واقعی وضعیت زنان در کل نیز هست یا نه؟ 

در نهایت نباید فراموش کرد که دولت‌ها نیز تا زمانی که تحت فشارهای متعدد نبوده‌اند به تلاشی در راستای بهبود شرایط زنان دست نزده‌اند. شاه به منظور مدرن جلوه دادنِ ایران، هم‌چون دیگر کارهای متظاهرانه‌اش، در خصوص مسائل زنان نیز به تغییراتی تن داد. اما همان‌‌گونه که "مهناز افخمی"، مظهر فمینیسم دولتی ایران پیش از انقلاب، گفته‌ است و از مصاحبه‌های موجود با شخصِ پهلوی دوم هم نمایان است، وی ابدا به مساوات در حوزه خصوصی معتقد نبوده و نگران روحانیت و احساسات ملی/ مذهبی ملت نیز بود، پس به هیج‌وجه با رضایت به زنان حق و حقوقی اعطا نمی‌کرد. در چنین شرایطی امثال افخمی در گرفتن حقوق زنان، گرچه از موضع فمینیسم دولتی، نقشی بسیار کلیدی ایفا می‌کردند. این روند پس از انقلاب تا حد زیادی دستخوش تغییر گردید. حقوق به‌ چنگ آمده در قانون مدنی از کف رفته و فعالین زن دولتیِ جدید، خود تبدیل به بازویی شدند در مخالفت با آنچه حقوق و رویکرد غربی به مساله‌ی زنان می‌دانستند. در دیگر کشورهای منطقه و در زمان‌های دور و نزدیک نیز شاهد سرنوشتی مشابه بوده‌ایم. بنابر چنین دلایلی، به‌رغم وجود تفاوت‌ها می‌توان امیدوار بود که شباهت‌های میان زنان و موقعیت دشوار آن‌ها در منطقه و ایران منجر به اتخاذ سیاست‌های مردمی مشترک در برابر سیاست‌های مردسالارانه دولتی و استعماری گردد. 

پیش‌روی به‌رغم دشواری‌ها 

از خلال این بحث می‌توان به این نتیجه رسید که از نظر کیفیت و خاستگاهِ جنبش زنان، بدون‌شک تفاوت‌هایی میان کشورهای منطقه وجود دارد. روندهای تاریخی، شیوه تجربه‌ی استعمار و روش‌های متفاوتی که زنان برای پیگیری خواست‌های خود در پیش گرفته‌اند همه و همه منجر به بروز این تفاوت‌ها گردیده است. به‌رغم همه‌ی این تفاوت‌ها، برجسته ساختنِ پیوستگی‌های تاریخی و جغرافیایی به تحلیل ساختاری‌ترِ شرایط یاری می‌رساند. در مواجهه با مسائل گوناگون، و بسته به هدف، می‌توان تفاوت‌ها یا شباهت‌ها را برجسته ساخت.

اگر هدف ایجاد همبستگی در میان جنبش‌های مستقل زنان در منطقه باشد، تاکید بر شباهت‌ها مبنای اتحاد قرار گرفته و موجب می‌شود تجربیات این جنبش‌ها را از خود جدا ندانسته و از آن‌ها درس بگیریم. پس مادامی که به تفاوت‌ها آگاه هستیم، به منظور شکل بخشیدن به اتحادی فراملی - که به متحدانی غربی محدود نباشد - و به منظورِ مقابله با خطر فرقه‌گراییِِ درحالِ رشد در منطقه، باید بیش از پیش بر مشترکات تاریخی و جغرافیایی خود و دیگر جنبش‌های منطقه تاکید نماییم. به غیر از نزدیکی جغرافیایی کشور‌های خاورمیانه و شمال آفریقا که آن‌ها را مبدل به بسته‌ای ژئوپولیتیک می‌کند، امرِ دیگری که موجب شباهت عمیق جنبش‌های زنان در منطقه می‌گردد، چیزی نیست جز تنش بین دوگانه‌ی "استعمار (گفتمان غربی)/ استقلال (گفتمان بومی-اسلامی)". همین امر از جمله ریشه‌هایِ یکی دیگر از معضلاتِ مشترکِ جنبش‌های مستقل زنان منطقه، یعنی پدیده‌ی پرتناقض فمینیسم دولتی است.

شاید در این مقطع زمانی چاره‌ای جز پذیرش این امر نداشته باشیم که نمی‌توان با ساده‌سازیِ مساله، به قضاوتی سریع در خصوص خوب یا بد بودنِ فمینیسم دولتی دست زد؛ بسته به این‌که از منافع چه گروهی از زنان جامعه  - منوط به خاستگاه طبقاتی، قومیتی، سنی - سخن می‌گوئیم و نیز با توجه به دیدگاهِ (سیاسیِ) ما در خصوصِ گروه‌های مختلف زنان و منافعِ گاه متناقض‌شان نسبت به یکدیگر، پاسخ به این پرسش‌ها متغیر خواهد بود. نگرش‌های سیاسی متفاو‌تِ گروه‌های مختلفِ تشکیل‌دهنده‌ی جنبش زنان،‌ منجر به ارائه‌ی پاسخ‌هایی متفاوت به این پرسش می‌گردد که"کدام نیاز و کدام گروه از زنان اولویت پرداخت (و نه لزوما ارجحیت ذاتی / سیاسی) دارند؟". چنین پاسخ‌های متفاوتی سبب برگزیدنِ اولویت‌ها و استراتژی‌های گوناگونی از جانبِ گروه‌های مختلفِ درون جنبش زنان می‌شود، اما در ‌‌نهایت تمام این گروه‌ها در کنار هم قرار گرفته و به‌رغم مواضع سیاسی متفاوت، بر موازنه قدرت میان مردم/ جنبش/ دولت تاثیرگذار خواهند بود. برآیند همه‌ی نیروهای تشکیل‌دهنده جنبش زنان است که تعیین کننده‌ی مسیر کلیِ این جنبش بوده، و قادر است فشاری به مراتب بیشتر از فشار گروه‌های گسسته از هم بر روی ساختارهای مردسالار وارد آورد؛ نمونه‌های این مساله در ائتلاف‌های درونِ جنبش زنان ایران فراوان به چشم می‌خورد. 

اگر بنابر وضعیتِ موجودِ جنبش‌های زنان در منطقه، عده‌ای وارد دستگاه‌های دولتی شده، عده‌ای بیرون از آن به لابی‌گری پرداخته و عده‌ای نیز همسو با دولت دست به عمل می‌زنند، پس طبیعی‌ست که بخشی از نیروهای تشکیل‌دهنده‌ی چنین جنبشی بیرون از حکومت ایستاده، گروه‌های دولتی و سیاست‌های وابسته به دولت را مورد انتقاد قرار داده و همواره صدای نقد خود را بالا نگه دارد. پرسشی که در این‌جا به ذهن خطور می‌کند این است که این نقدها تا چه اندازه می‌تواند و باید رادیکال باشد و این‌که اساسا رادیکال بودن به چه معناست؟ چرا که خطرِ اختلاطِ رادیکالسیم با دور شدن از واقعیت و مهمل گویی، همواره در کمین کنشگران عرصه سیاست نشسته است.

بیش از این‌که فعالان جنبش زنان در منطقه به حمایت‌های دولتی نیاز داشته باشند، و پیش از حمایت از تغییرات مثبتِ ایجاد شده در شرایط زنان در اثرِ اقدامات دولت و فمینیسم دولتی، لازم است از طریق ارائه‌ی نقد، زمینه‌ی رادیکال‌تر شدن برآیندِ صداهایِ درون جنبش زنان را فراهم آوریم. مساله‌ی اساسیِ ما پرسش در خصوصِ لزوم یا عدمِ لزومِ فمینیسم دولتی نیست، بلکه تاکید بر این نکته است که جنبش زنان نباید به فمینیسم دولتی/ نیمه‌دولتی بدل گردد. 


پانوشت‌ها؛

1. Yuval-Davis، Nira & Floya Anthias (1989) Women-Nation-State; Yuval-Davis، Nira (1997) Gender and Nation ; Kandiyoti، Deniz (2000) 'Foreword.' In: Joseph، S، (ed.)، Gender and Citizenship in the Middle East. Syracuse University Press، New York، xiii-xv.; Kandiyoti، Deniz (2000) 'The awkward relationship: gender and nationalism.' Nations and Nationalism، No. 6 pp. 491-495 &
زن و ذات فرهنگ:
http://zannegaar.net/content/235 
6. Paidar، Parvin (2001) Gender of Democracy    
7. بدن زنان؛ میدان سیاست ورزی: http://zannegaar.net/issues/%DB%B6   
8. Al Maaitah، Rowaida et al. (2011) Arab Women and Political Development ترجمه فارسی: http://bridgesforwomen.org/spip.php?article15  

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

مراقب فمینیست‌های ساختگی خاورمیانه باشید!


مقاله‌ی زیر نقدی است به نمودی از فمینیسم که در ادبیات مربوط به جنبش زنان به «فمینیسم دولتی» معروف است. گرچه این مطلب به بحرین و مراکش می‌پردازد که تفاوت‌های بسیاری با ایران دارند، دلیل اصلی انتخاب آن تاکید بر شباهت‌های جنبش‌های زنان کشورهای اکثریت مسلمان خاورمیانه و شمال آفریقاست. این تاکید دو هدف عمده دارد؛ از منظر نظری، جستجوی پیوستگی‌های تاریخی و جغرافیایی به ساختاری‌تر و جهانی‌تر شدن تحلیل کمک می‌کند، و از منظر سیاسی، چنین تاکیدی نه تنها راهگشای یافتن متحدانی فراسوی مرزهای ملی است، بلکه سعی دارد تا با سکتاریسم رو به رشد در منطقه نیز مقابله کند.

مهم‌ترین شباهت تاریخی میان کشورهای اکثریت مسلمان خاورمیانه و شمال آفریقا، تنش میان استقلال و استعمار (رسمی و غیررسمی) است؛ این تنش، آنجا که به زنان و روابط جنسیتی در خاورمیانه مربوط است، به صورت کلی در هیات رویارویی فرهنگ غرب با فرهنگ خودی، و به صورت خاص در تقابل سکولاریسم و اسلامگرایی در قوانین ظاهر شده است. در حقیقت، در ضدیت با استعمار فرهنگی غرب، اسلام (اگرچه در خوانش‌های متفاوت بومی)، به مثابه نماد فرهنگ خودی، همواره عامل اصلی در تعیین رفتار و پوشش زنان، منبع اصلی قانونگذاری و توجیهی بر تغییرناپذیری قوانین و نرم‌های فرهنگی درمورد «مسائل خصوصی» و روابط جنسیتی در منطقه بوده است. به این صورت که پس از پایان استعمار رسمی و یا موفقیت جنبش‌های ملی‌ای چون مشروطه، کشورهای تازه استقلال یافته یا دولت-ملت‌های تازه شکل گرفته‌ی منطقه برای نخستین بار قوانین اساسی تدوین کردند؛ قوانینی که به طور کلی پیرو نمونه‌های سکولار اروپایی بودند مگر آنجا که به قانونمند کردن حوزه خصوصی و روابط خانوادگی و جنسیتی مربوط میشد. یعنی قوانین احوال شخصیه که به ازدواج، طلاق، حضانت و ارث مربوطند از خوانش‌های پدرسالارانه و بومی از اسلام پیروی می‌کنند.
بدینترتیب، اگرچه قوانین دولت‌های مدرن و تازه شکل گرفته ساکنین این منطقه را برای اولین بار به شهروندان و سوژه‌های سیاسی بدل کردند، سوژگی زنان همواره در گرو روابط حوزه خصوصی و پیرو قوانین اسلام بومی-ملی بوده و شهروندی آنان همواره در ارتباط با شهروندان درجه یک یعنی مردان خانواده و خویشاوند تعریف شده است (تحت عنوان‌هایی مانند مادر، دختر، همسر و از این دست).

به طور کلی از شواهد می‌توان نتیجه گرفت که حمایت نهادهای دولتی منطقه از حقوق زنان در صده اخیر بیش از آنکه ناشی از باور عمیق آنان به اصل برابری جنسیتی یا عدالت اجتماعی باشد، برای استفاده از نیروی کار و مشارکت زنان در حوزه عمومی و در جهت پیشبرد اهداف توسعه-محور و ترقی و بهبود «مام میهن» و یا تظاهر به مدرن بودن از جمله برای خوش آمدن به مذاق همدستان غربی این دولت‌ها بوده است. در ضمن، وابستگی نهاد‌های حامی زنان به دولتمردان همواره باعث تضعیف بخش‌های مستقل و رادیکال‌تر جنبش‌های زنان بوده که چه بسا برای رفع نیازهای غیرحقوقی و یا غیرجنسیتی اقشار مختلف زنان فعالیت می‌کردند؛ امری که خود یکی از عوامل مسلط ماندن گفتمان حقوق-محور بر گفتمان عدالت-محور در میان جنبش‌های زنان منطقه است.

با این همه می‌توان گفت که حمایت گرچه متناقض نهادهای دولتی از زنان در منطقه - در کنار عوامل بسیار دیگر - سبب بالا رفتن نرخ مشارکت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زنان (عمدتا طبقات متوسط و بالا‌تر) و حضور بیشتر آنان در حوزه عمومی بوده و همین امر، گرچه به صورت ناخواسته، باعث توانمندی این زنان، بالا رفتن قدرت چانهزنیشان در خانواده و نهایتا تغییر نقش‌های جنسیتی در حوزه خصوصی و در تناقض با خوانشهای سنتی-پدرسالار از فرهنگ-مذهب شده باشد.
بنابراین اینکه آیا دولت‌های این منطقه حامی زنان در برابر پدرسالاری خانوادگی-سنتی-مذهبی بوده و یا صرفا زنان را زیر یوق پدرسالاری مدرن‌تر و قدر‌تر خود آورده باشد، از لحظه بوجود آمدن دولت-ملت‌های اکثریت مسلمان خاورمیانه و شمال آفریقا، از مهم‌ترین سوالات فمینیست‌های منطقه بوده و همواره محل جدال میان نیروهای متشکل جنبش‌های زنان باقی مانده‌ است.

بدینسان، پرسش درباره عملکرد مثبت یا منفی فمینیسم دولتی، لابی کردن یا نکردن جنبش زنان و ماهیت ارتباط بخش‌های مختلف جنبش‌های زنان با دولتمردان از دغدغه‌های تاریخی فمینیست‌های خاورمیانه و شمال افریقاست؛ و گرچه بسیاری از تلاش‌های این جنبش‌ها معطوف به تحقق برابری جنسیتی از طریق تغییر قوانین بوده، حتی در این مسیر مسلط و مشترک نیز بخش‌های متفاوت جنبش‌های زنان استراتژی‌های متفاوتی در برابر دولتمردان برگزیده‌اند.

اکنون نیز صحبت‌ها و اختلاف نظرهای بسیاری در میان فعالان جنبش زنان ایران درباره چگونگی ارتباط جنبش با دولت جدید وجود دارد - پرسش‌هایی که کموبیش در میان فعالان دیگر جنبش‌های سیاسی و اجتماعی هم در جریانند. ما نیز از خود می‌پرسیم که آیا داشتن وزیر و سخنگوی زن یا وزارت زنان و دیگر نهادهای دولتی که وعدهٔ حمایت از زنان را می‌دهند مادامی که دولت کمر به خصوصیسازی و اجرای دیگر سیاست‌های ریاضت اقتصادی بسته تا چه حد می‌تواند برای زنان اقشار مختلف توانمندساز باشند؟ چه ارتباطی است میان گماشتن زنان فرهیخته بر مناسک قدرت از یک سو و از سوی دیگر بسط و تعمیق تبعیض‌های جنسیتی در عرصه‌هایی مانند کار و کارخانه، مدرسه و دانشگاه و خانه و خانواده که اقشار گستردهتری از زنان را تحت تاثیر قرار می‌دهند؟ چه شباهتیست بین اینگونه تناقضات و آزادسازی نسرین ستوده‌ها مادامی که ده‌ها زن و مرد بی‌نام و نشان همچنان صرفا به دلایل عقیدتی در زندان به سر می‌برند و یا اعدام می‌شوند؟ چقدر تأکید بر حقوق گروهی از جامعه جایزست وقتی این خود بانی و یا مهر تاییدی بر متضرر شدن گروه‌های گستردهتری از جامعه باشد؟

وظیفهٔ ما فعالان جنبش زنان ایران در این بزنگاه تاریخی چیست و می‌بایست حامی و صدای کدامین زنان جامعه باشیم؟ و آیا می‌توان بدون داشتن افق سیاسی یگانهای که همسو کننده مبارزات ما در جنبش‌های متفاوت است به این مهم پرداخت؟
شاید مطالب طرح شده در اینجا و مقاله روبرو ما را در یافتن پاسخ‌هایی برای این سوالات رهنمون شوند.

| گروه ارغوان |

مراقب فمینیستهای ساختگی خاورمیانه باشید!

[ SAMIA ERRAZZOUKI , MARYAM AL-KHAWAJA ]

همه‌ی ما این داستان را شنیده‌ایم؛ دیکتاتورهای عربی شاید دیوانه‌ی قدرت باشند، اما دست‌کم، در مقایسه با اسلام‌گراها، برخورد بهتری با زنان دارند. جهان عرب تقسیم شده است به کشورهایی که رابطه خوبی با زنان دارند و آن‌هایی که با زنان بد رفتار می‌کنند. در این دسته‌بندی کشورهایی هم‌چون مراکش و قطر، به خاطر پیشرو بودن‌شان در زمینه‌ی مسائل فمینیستی نمره‌ی قبولی می‌گیرند. اما در واقعیت، این ساده‌سازی، پنهان کننده‌ی نابرابری‌‌هایی‌ست که در این کشورهای به ظاهر "پیشرو" هم‌چنان جریان دارد. این حکومت‌های استبدادی با به نمایش گذاشتن تعداد قلیلی از زنانِ بالا مرتبه، به عنوان گواهی رویکرد لیبرالی‌شان نسبت به مسائل زنان، در اصل دنیا را فریب می‌دهند.
برای نمونه سمیرا رجب[1]، وزیر اطلاعات و سخنگوی رسمی کشور بحرین را در نظر بگیرید. حتی زمانی که حکومت بحرین قیام‌های در جریان را سرکوب می کند، دولت این کشور با نشان دادن رجب، اصرار دارد ثابت کند که دولتی مشروع و پیشرو است. جایگاه رجب در حکومت بحرین نمونه‌ای متداول از شیوه‌ای‌ست که دولت‌ها در منطقه‌ی خلیج‌فارس آمالِ و آرزوهای فمینیستی را از آنِ خود می‌کنند. رجب به‌خاطر مقامش در دولت، دیدگاه متعارف به زنان خلیج فارس را، که بر اساس انفعال اجتماعی و سیاسی، انزوا، و تمسک از سلطه‌ی پدرسالارانه متمرکز است، به چالش می‌کشد. درعین حال، موقعیت رجب به‌عنوان سخنگوی دولت، تضمین می‌کند که وی در سطوح ملی و جهانی، شدیدا در معرض دید عموم باشد، که از این موضوع شخص وی نیز سود خواهد برد. و آنچه وضع را از این هم وخیم‌تر می‌کند این است که رسانه‌های محلی و جهانی نیز هیچ اقدامی برای برهم ریختن این روایت پرمنفعت انجام نداده‌اند.

به تازگی روزنامه‌ی دیلی بیست[2]، با انتشار شرح حال پرشوری از رجب، نوشته‌ی‌ صعاد مکنت[3]، مقاله‌نویس روزنامه، نمونه‌ی تمام و کمالی از عملی‌شدن این رویکرد را فراهم کرد. مکنت گفتمان لیبرالی را درمورد فمینسیم دولتی به کار می‌گیرد. این گفتمان درک مسئله‌داری از ماهیت زن "آزاد" عرب را بسط می‌دهد، و در عین حال واقعیات مربوط به برتری و قدرت را، آن هم در کشوری که تحت قدرت مطلقه‌ی شاه است، نادیده می‌گیرد.

مکنت در سنجش آزادی کلیشه‌ها و معیارهایی نامربوط را به کار می‌گیرد و سمیرا رجب را زنی "بی حجاب" و "شیعه" ترسیم می‌کند که به راحتی بالاترین رتبه را در بحرین اشغال کرده است. مکنت بر "صدای محکم" رجب تاکید می‌کند و نشان می‌دهد که وی "موهایش "را "نمی‌پوشاند" و ترجیح می‌دهد "آرایش نکند یا پاشنه بلند نپوشد". مکنت گرفتار درکی سطحی از "زن آزاد عرب" است. مشخصات مشابه چنین زنی برای ستایش از دیگر زنان عالی رتبه‌ی عرب نیز ذکر می‌شود، زنانی همچون بانوی اول سابق مصر سوزان مبارک[4]، لیلا طرابلسی[5] از تونس، ملکه رانیای [6]اردن، ولعلی سلمای[7]مراکش و دیگران. این دقیقاً همان چیزی است که رژیم بحرین دوست دارد به گوش جهان غرب برسد.

اما وضعیت واقعی زنان در بحرین با تصویری که مکنت و حکومت بحرین سعی در انتقالش دارند، تفاوت‌های بسیاری دارد. هزاران زن بحرینی هم‌چنان قربانی حکومتی هستند که در آن نابرابری سطح درآمدها فلج کننده است. دولتی که هیچ حرکتی در بهبود وضعیت روزانه‌ی آن‌ها انجام نداده است. به‌رغم اینکه بحرین کشوری ثروتمند شناخته می‌شود، همچنان برتری و قدرت همسو با مرزبندی‌های طبقاتی عمیقاً دچار انحراف است. مرکز حقوق بشر بحرین[8]گزارشی منتشر کرده است که درجه‌ی فقری که جامعه ی بحرین در آن غوطه‌ور است را آشکار می کند. این گزارش نشان می‌دهد که میانگین درآمد۵۲۰۰ نفر از ثروتمندترین افراد بحرین ۴.۲ میلیون دلار است. در همین‌حال۲۰۰,۰۰۰ بحرینی، یعنی تقریباً نیمی از جمعیت این کشور در فقر زندگی می کنند. نابرابری سطح درآمد در حکومتی استبدادی هم‌چون بحرین، که در آن دسترسی به سرمایه توسط محافظان قدرت به شدت کنترل می‌شود، نقشی تاثیرگذار دارد.

زنان نیز نسبت به این امر مصون نیستند. بنا بر گزارشی که مرکز حقوق بشر بحرین به کمیته‌ی حذف تبعیض علیه زنان سازمان ملل[9]ارائه کرده است،"زنان در بحرین قربانی مبارزه بر سر قدرت، اختلافات فرقه‌ای، سوءبرنامه‌ریزی‌های دولت و توزیع ناعادلانه‌ی ثروت و منابع ملی بوده‌اند." علاوه بر این زنان در بحرین مورد سرکوب دولتی نیز قرار گرفته‌اند که موجب آسیب و کشته شدن برخی از آنان شده است. برای نمونه می‌توان به مرگ بهایا عبدالرسول العرادی[10] اشاره کرد که در سال۲۰۱۱ به هنگام رانندگی توسط یکی از نظامیان بحرین مورد اصابت گلوله قرار گرفت، جنایتی که هیچ‌کس مسئول آن شناخته نشد. علاوه بر این، زنانی که با سیاست‌های دولتی مخالفت می‌کنند همواره بازداشت و دستگیر می‌شوند، کسانی همچون نفیسه السفور[11]، زینب الخواجا[12]و دیگران. از این میان الخواجا اکنون به دلیل شرکت در چند راهپیمایی صلح آمیز بر علیه رژیم، دوران محکومیتش را سپری می‌کند.

در روایتی که مکنت از وزیر اطلاعات بحرین تصویر می‌کند، خبری از چنین واقعیاتی که بدرفتاری دولت با زنان را برجسته کند، نیست. اعتماد روزنامه‌نگاران به آن دسته اطلاعاتی که دولت بحرین در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دهد، نیز بسیار خطرناک است. سمیرا رجب به عنوان کسی که در دفاع از خشونت‌های جاری حکومت بحرین و سرکوب معترضان همواره دروغ می‌بافد، انگشت‌نما شده است. با این همه مکنت قادر نیست که هیچ کدام از اظهارات رسمی رجب را زیر سؤال ببرد. او رجب را درباره‌ی نقش ضمنی اش در خشونت های اعمال شده بر بحرینی ها مورد چالش قرار نمی دهد. مکنت فرصت انجام آنچه رسالت روزنامه‌نگاران است را از دست می‌دهد.

مکنت در سرتاسر مقاله‌ی خود، با اشاره به پیشینه‌ی شیعی رجب، سعی دارد تا موقعیت وی را در حکومتی که غالباً از آن تحت عنوان "حاکمیت سنی" یاد می شود، توجیه کند. رژیم بحرین در تلاش است که نیروی اپوزوسیون را همچون ماهیتی یکپارچه شیعه جلوه داده و در همان حال خودش را سردمدار رواداری و چند صدایی معرفی کند. تاکید مکرر بر شیعه بودن رجب، باعث می‌شود تا حکومت بحرین امتیاز دیگری را برای مشروعیت‌اش از آن خود کند، در حالی که گفتمان عادی حاکمیت در واقع چندان هم‌ پذیرا نیست. این سوء توصیف در پی خود می‌تواند به خطر ایجاد یک دوگانه‌ی کاذب میان سنی‌ها و شیعیان طی انقلاب در حال شکل‌گیری بحرین دامن بزند.

با توجه به نوشته‌های قبلی مکنت در مورد بحرین و سابقه‌ی وی در پذیرش غیرنقادانه‌ی روایت های دولتی، مقاله‌ی او درباره‌ی رجب چندان تعجب‌برانگیز نیست. مسلما رژیم بحرین هم نسبت به این مسأله بی‌توجه نمانده است و از همین روست که مکنت توانست ابتدا با شاه و چند ماه بعد با نخست وزیر خلیفه بن سلمان خلیفه[13]مصاحبه کند.
البته پوشش رسانه‌ای تعمق‌آمیز که شمولیت زنان را از دریچه‌ی دولت گزارش کند مختص بحرین نیست. مراکش یکی از دیگر کشورهای پادشاهی است که، از دید رسانه‌های عمومی، از دعوی گسترده به تغییر که منطقه را در بر گرفت، "جان به در برده است". مراکش نیز، همچون بحرین، سیاست‌های همه‌شمولیِ جنسیتی را به کار گرفته است، و در لیست های دولتی این کشور، از مجلس گرفته تا وزارت خانه‌ها، زنان حضور دارند. زنانِ هم‌پیمان با دولت نیز، همچون سلوا انوش[14]و مریم بن صالح چاکرون[15]، در صنایع اساسی و در پست‌های ارشد بخش خصوصی، ظهور کرده‌اند.

سلما بنانی[16]، در پی ازدواج با شاه محمد پنجم[17]، به چهره‌ی اصلی سیاست‌های فمینیستی مراکش مبدل گشته است. سیاست هایی که زنان الیت کشور را به قیمت زندگی زنان به حاشیه‌رفته و محروم طبقات پایین‌، توانمند می‌سازد. بنانی، به عنوان همسر شاه و رئیس یک سازمان مبارزه با سرطان، که خود پایه‌گذاری کرده است، اولین همسر وفاداری است که چنین نقش‌های علنی را به عهده دارد. وی همچنین حضور قدرتمندی در خارج کشور داشته و برای مثال در عروسی‌های سطح بالایی در اروپا شرکت می‌کند. توجه مداوم به او به عنوان زنی "به روز" و "مدرن" وام‌دار روایت گسترده‌تری ست که میزان توسعه‌ی یک کشور را از موقعیت زنان بالا مرتبه‌ی آن می‌سنجد. چنین تصوری دولت‌های استبدادی مانند دولت مراکش را قادر به ایجاد فضایی می‌کند که در آن تصویری ساختگی را برای تحریف واقعیات مادی موجود در معرض نمایش قرار دهد.

حفظ رویکرد انتقادی در مواجهه با روایت‌های حکومتی گاه اهمیت مضاعفی پیدا می‌کند، یعنی هنگامی که این روایت‌ها، مانند نمونه‌های بحرین و دیگر کشورهای منطقه، به قیمت گزاف انسانی تمام شوند.
دقیق‌تر بگویم، زمانی که عدالت اجتماعی، انصاف، برابری، و حقوق اولیه‌ی انسانی پایمال می‌شوند، پرداختن به حقوق زنان تقریباً غیر ممکن است. در حالی که همسران دیکتاتورها و زنان رده بالای حکومتی، توسط این رژیم‌ها، به مثابه نمونه‌هایی از گرامی داشتن "حقوق زنان" به نمایش گذاشته می‌شوند، این بازنمایی های کاذب به ندرت مورد سنجش قرار می‌گیرند.

[1]Sameera Rajab

[2]Daily Beast

[3]Souad Mekhennet

[4]Suzanne Mubarak

[5]Leila Trabelsi

[6]Queen Rania

[7]Lalla Salma

[8]The Bahrain Center for Human Rights

[9]United Nations Committee on the Elimination of Discrimination against Women

[10]Bahiya Abdulrasool al-Aradi

[11]Nafeesa al-Asfoor

[12]Zainab al-Khawaja

[13]Khalifa bin Salman al-Khalifa

[14]Selwa Akhennouch

[15]Miriem Bensalah-Chaqroun

[16]Salma Bennani

[17]King Mohammed VI