۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

تجارت پنهان زنان | اما گلدمن



اماگلدمن آنارشیست، نویسنده، فعال سیاسی در حوزه‌های کارگری، زنان و ضدجنگ در روسیه متولد شد، در کودکی به آمریکا مهاجرت کرد و غالب فعالیت‌های سیاسی خود را در آنجا انجام داد. وی به دفعات به جرم تهییج اذهان عمومی، سازماندهی کارگری، انتشار نشریات زیرزمینی، مبارزات ضد جنگ، ایجاد کمپین آموزش شیوه‌های پیشگیری از بارداری، و... بازداشت و زندانی شد. 
گلدمن در سال ۱۹۱۸، پس از گذراندن دوسال حبس به جرم ایجاد کمپین "نه به سربازی" درمبارزه با اعزام نیرو به جنگ جهانی اول، در پی اجرایی‌شدن لایحه مهاجرت آمریکا مبنی بر منع ورود و تبعید بلامانع مهاجران آنارشیست Anarchist Execution Act ابتدا از شهروندی ساقط شده و سپس از آمریکا اخراج و به روسیه تبعید گشت. ادگار هوور، رئیس بخش اطلاعات وزارت دادگستری آمریکا، گلدمن را خطرناک‌ترین زن آمریکا خواند. 

در مقاله‌ی پیش رو گلدمن به مخالفت با لایحه‌ی Mann Act می‌پردازد که در سال ۱۹۱۰ در آمریکا تصویب شد. بنابر این قانون انتقال تجاری "هر زن یا دختری که به هدف روسپیگری، هرزگی یا هرگونه هدف غیراخلاقی دیگر" صورت گیرد، بین ایالت‌ها یا از کشورهای خارجی به ایالات متحده، ممنوع است. این قانون که یکی از بسیار قوانین مصوب در دوران "اصلاحات ارزشی" در آمریکا است، به علت استفاده‌ی نادقیق و مبهمش از مفهوم "غیراخلاقی" در عمل به بهانه‌ای برای پیگردهای جزایی گوناگون و جرم‌سازی از روابط جنسی داوطلبانه مبدل گردید. 
گلدمن در این نوشته به تحلیل ریشه‌های واقعی روسپیگری پرداخته و توجه ناگهانی و موضعی قدرتمندان به این موضوع را جز نیرنگی برای فریب افکار عمومی نمی‌داند. علی‌رغم گذشت بیش از صد سال از نگاشته‌شدن این مقاله، تحلیل‌های ارائه‌شده در آن همچنان روشن‌گر است و به همین‌دلیل ارغوان در ادامه‌ی یادداشت پیشین خود در مورد کارجنسی به ترجمه‌ی این اثر مبادرت ورزید.

| گروه ارغوان |


تجارتِ پنهانِ زنان

مصلحان جامعه‌ی ما ناگهان به کشف بزرگی نائل آمده‌اند؛ تجارتِ پنهانِ فحشا. صفحات روزنامه‌ها پُر است از توصیف این «اوضاع و احوالِ بی‌سابقه» و قانون‌گذاران اکنون در حال وضع مجموعه قوانین تازه‌ای به منظور مقابله با این وحشتِ عظیم هستند.
جالب است که هرگاه قرار باشد افکار عمومی از یک فاجعه اجتماعی منحرف گردد، جهادی علیه هرزگی، قمار، مشروب فروشی‌ها و... به راه انداخته می‌شود. و حاصل این جهادها چیست؟ قمار در حال افزایش است، عرق‌فروشی‌ها در حیاط خلوت‌هایشان مشغول کسب و کاری پر رونق هستند، روسپیگری به نقطه‌ی اوج خود رسیده و وضعیت سیستمِ جاکشان و قوادان صرفا وخیم‌تر گشته است.
چگونه ممکن است چنین رسم و سنتی که تقریبا هر بچه‌ای نیز از آن خبر دارد، اکنون این‌گونه ناگهانی کشف شود؟ چطور امکان دارد این شرّ اجتماعی که همه‌ی جامعه‌شناسان از آن آگاه هستند، اکنون تبدیل به یک چنین مساله‌ی مهمی شود؟
این فرض که پژوهش‌ اخیر در باب تجارتِ پنهانِ فحشا (که از قضا پژوهشی بسیار سطحی‌نگرانه است) به کشف امر تازه‌ای نائل آمده باشد، اگر نخواهیم زیاده‌روی کنیم، باید بگوئیم که فرضی بسیار احمقانه است. 
روسپیگری، فسادی رایج و فراگیر بوده و هست، با این‌حال نوعِ بشر با بی‌تفاوتیِ کامل نسبت به رنج‌ و محنت‌های قربانیان روسپیگری به امورات خود می‌پردازد. در واقع، نوع بشر نسبت به این امر همان‌قدر بی‌تفاوت است که در برابر سیستم اقتصادی حاکم بر خود (روسپیگریِ اقتصادی) بی‌اعتنا بوده است.
تنها هنگامی که رنج‌های بشری به بازیچه‌ای با رنگ‌ها و جذابیت‌های خیره‌کننده تبدیل شوند، مردمِ نابالغ به آن علاقه پیدا می‌کنند (حداقل برای یک مقطع زمانی). مردم هم‌چون طفلی دمدمی‌مزاج‌اند که هر روز باید اسباب سرگرمیِ تازه‌ای داشته باشد. آه و فغانِ «زاهد‌مآبانه» علیه تجارتِ پنهانِ فحشا، از همین دست بازیچه‌هاست. این اسباب‌بازی در خدمتِ سرگرم‌کردن مردم برای یک مقطع کوتاه است، و چند شغل سیاسیِ نان و آب‌دارِ دیگر راه خواهد انداخت-- انگل‌هایی که در لباسِ بازرس، مفتش‌، کارآگاه و مانند اینها گرداگردِ جهان در کمین نشسته‌اند.
اما در واقع چه چیزی موجب تجارت پنهان زنان می‌گردد؟ نه فقط در خصوصِ زنان سفید‌پوست، بلکه برای زنان زرد‌پوست و سیاه‌پوست نیز به همین ترتیب. ناگفته مشخص است: استثمار؛ همان خدایِ بی‌رحمِ سرمایه‌داری که با کارِ با دستمزد پایین فربه‌تر شده و بدین ترتیب هزاران زن و دختر را به کام روسپیگری می‌کشاند. آنگونه که خانم وارن(۱) ابراز می‌دارد، این دختران به خود می‌گویند «چرا عمر خود را با روزی هیجده ساعت کار روزانه در یک نظافت‌خانه برای چند شیلینگ ناقابل در هفته تلف کنیم؟»
مصلحان اجتماعی طبیعتا در این مورد سکوت اختیار می‌کنند. آنها به خوبی از این امر آگاه هستند اما برایشان ارزشی ندارد که بخواهند چیزی در موردش بگویند. برایشان بیشتر می‌ارزد که نقش افراد زاهد را بازی کنند و ادای وجدانی جریحه‌دار شده را در بیاورند، تا اینکه بخواهند به کُنه‌ی امور بپردازند.
با این‌همه، یک استثناءِ قابلِ‌ستایش در میانِ نویسندگان جوان وجود دارد؛ رینالد رایت کافمن(۲) که اثرش «خانه‌ی بردگی»(۳)، نخستین تلاش جدی در راهِ پرداختن به این شرّ اجتماعی به شمار می‌رود- نه از یک نقطه‌نظر خامِ احساسی. یک روزنامه‌نگار پرتجربه هم‌چون آقای کافمن به‌صورت مستدل نشان می‌دهد که نظام صنعتیِ ما برای اغلبِ زنان هیچ مسیر جایگزین دیگری به جز روسپیگری باقی نمی‌گذارد. زنانی که در «خانه‌ی بردگی» به تصویر کشیده شده‌اند، به طبقه‌ی کارگر تعلق دارند. این نویسنده پیش از این هم زندگیِ زنان در محیط‌های دیگر را به تصویر کشیده و در آنجا هم وضعیت امور بر همین منوال بوده است.
هیچ کجا با یک زن بر اساس ارزش کارش رفتار نمی‌شود، بلکه بر اساس جنسیتش با او برخورد می‌شود. بنابراین برای او اجتناب‌ناپذیر است که برای حق حیاتش غرامت بپردازد و با ارائه خدمات جنسی، به هر ترتیبی که شده موقعیت خود را حفظ نماید. بدین ترتیب مساله صرفا شدت ماجراست که آیا او خود را به یک مرد (در زندگیِ زناشویی یا خارج از آن) می‌فروشد، یا به تعداد زیادی مرد؟ مصلحان اجتماعیِ ما بپذیرند یا نپذیرند، مسولیت روسپیگری‌ بر عهده‌ی فرودستیِ اقتصادی و اجتماعی زنان است.
به واسطه‌ی این افشاگری‌ها، مردمِ نیکوکارِ ما دقیقا زمانی دچار شوک شده‌اند که تنها در نیویورک از هر ده زن یک نفر در کارخانه کار می‌کند، و دستمزد متوسط دریافتیِ زنان به ازای چهل و هشت تا شصت ساعت کار در هفته شش دلار است، و بخش عمده‌ی کارگرانِ زنِ دستمزدی با ماه‌های بیکاریِ بسیاری مواجه هستند که دستمزدِ متوسطی در حدود ۲۸۰ دلار در سال برای آنها برجای می‌گذارد. نظر به این دهشت‌های اقتصادی، آیا جای تعجب دارد که روسپیگری و تجارتِ فحشا تبدیل به عواملی چنین غالب شده‌اند؟
برای اینکه مبادا مواردی که به تصویر کشیده شد اغراق‌آمیز دانسته شوند، خوب است ببینیم که برخی از افراد موثق در خصوص روسپیگری چه حرفی برای گفتن دارند:
«یکی از علل شایع هرزگی زنان را می‌توان در فهرست‌های متعددی یافت که وضعیت جستجوی کار و حقوق‌های دریافتی توسط این زنان پیش از افتادن به دام تباهی را نشان می‌دهند. این پرسشی پیشِ رویِ اقتصاددانان سیاسی خواهد بود که قضاوت کنند ملاحظات شغلیِ صرف تا کجا باید عذری باشد از جانب کارفرمایان برای کاهشِ نرخ حق‌الزحمه؟ و اینکه آیا پس انداز کردنِ درصد اندکی از دستمزدها، تکافویِ میزان هنگفت مالیات و هزینه‌هایی را خواهد کرد که از طریق یک نظام فاسد بر عموم مردم تحمیل می‌شود؟ نظام فاسدی که از بسیاری جهات محصول مستقیمِ اجر ناکافیِ کار شرافتمندانه است.»

خوب است مصلحان اجتماعیِ امروزین ما کنکاشی در کتاب دکتر سانگر(۴) داشته باشند. در آنجا درخواهند یافت که از ۲۰۰۰ موردِ مشاهده شده توسط او، تنها تعداد اندکی از افراد به طبقات متوسط، شرایط رفاهی مناسب، یا خانه‌هایی با وضعیت مناسب تعلق داشته‌اند. اکثریت عمده‌ی دختران و زنان، کارگر بودند؛ برخی به‌واسطه‌ی نیاز شدید به کامِ روسپیگری کشیده شده بودند، برخی دیگر به سبب زندگیِ فلاکت‌بار و بیدادگرانه در خانه، و بعضی هم به دلیل طبیعت‌های فیزیکیِ عقیم و فلج (که بعدا در مورد آن صحبت خواهم کرد). هم‌چنین برای مدعیان پاکدامنی و اخلاق خوب است بدانند که از میان ۲۰۰۰ مورد، ۴۹۰ مورد زنان متاهل بودند، زنانی که با همسرانشان زندگی می‌کردند. از قرار معلوم، ضمانتِ چندانی برای «اطمینان و پاکدامنیِ» آنها در تقدس ازدواج وجود نداشته است.(۵)
دکتر آلفرد بلاشکو (۶) در «روسپیگری در قرن نوزدهم»(۷) حتی بیش از این بر توصیفِ شرایط اقتصادی به مثابه یکی از حیاتی‌ترین عواملِ موثر بر روسپیگری تاکید می‌کند. «اگرچه روسپیگری در تمامی دوران‌ها وجود داشته، اما این در قرن نوزدهم بود که روسپیگری به صورت یک نهاد اجتماعیِ غول‌پیکر گسترش پیدا کرد. توسعه‌ی صنعت با توده‌های عظیمی از مردم در بازار رقابتی، رشد و ازدحام شهرهای بزرگ و ناامنی و بی‌ثباتی شغلی، به روسپیگری چنان نیرویِ محرکی بخشیده که در هیچ مقطعی از تاریخ بشری قابل تصور نبوده است».
و هاولاک الیس (۸) هم با وجود اینکه در پرداختن به علت اقتصادیِ روسپیگری چندان قاطع نیست، اما در هر صورت ناچار است اقرار کند که عامل اقتصادی به صورت غیرمستقیم یا مستقیم علت اصلی است. بدین‌سان در می‌یابد که درصد زیادی از روسپیان از قشر پیشخدمت‌ جذب این کار شده‌اند، اگرچه قشر پیشخدمت پروای کمتر و امنیت بالاتری دارد. از سوی دیگر، جناب الیس انکار نمی‌کند که امور عادیِ روزمره، کارِ پرزحمت، زندگیِ یکنواخت و ملال‌آورِ دختر پیشخدمت، و به‌ویژه این حقیقت که او احتمالا هرگز از مصاحبت بهره‌ای و از خانه‌ای لذتی نمی‌برد، در وادار ساختنِ او به جستجوی تفریح و بی‌خیالی در خوشی و تلالو روسپیگری، عاملی ناچیز محسوب نمی‌شود. به دیگر سخن، دخترِ پیشخدمت که با او هم‌چون یک نوکر رفتار شده، هیچگاه اختیار خود را نداشته و به واسطه‌ی هوی و هوسِ اربابش از پا درآمده، هم‌چون دختر فروشنده و یا کارگر، تنها می‌تواند در روسپیگری مفرّی برای خود بیابد.
خنده‌دارترین جنبه‌ی مساله که اکنون پیش رویِ همگان است، خشمِ «مردمِ آبرومندِ نیکوی» ماست، به‌ویژه مردان نجیب‌زاده‌ی مسیحیِ، که همواره برآنند که در صفِ مقدم هر جهادی دیده شوند. آیا این به آن معناست که آنها کاملا از تاریخِ دین و به‌ویژه دینِ مسیحیت ناآگاه هستند؟ یا بدین معناست که آنها امیدوارند که چشمِ نسلِ جدید را بر بخشی از تاریخ که در آن کلیسا در ارتباط با روسپیگری نقشی ایفا کرده ببندند؟ دلیلِ آنها هر چه که باشد، در فریادِ وانفسا برآوردن علیه قربانیان بیچاره‌ی امروزین، آنها باید در انتهای صف بایستند، چرا که بر هر شاگرد باهوشی مبرهن است که روسپیگری دارای خاستگاه دینی بوده، از جانب دین مورد حمایت قرار گرفته و پرورانده شده، نه به عنوان یک ننگ، بلکه به عنوان یک فضیلت، و از جانب خودِ خدایان این چنین مورد خوشامدگویی قرار گرفته است.

«اینگونه به نظر می‌رسد که خاستگاه روسپیگری را اصولا باید در سنّتِ دینی جستجو کرد؛ دین، این حافظ بزرگِ سنت‌های اجتماعی، یک آزادی بدوی را، که از کلیتِ حیات اجتماعی در حال محو شدن بود، در قالبی دگرگون‌شده حفظ می‌کرد. نمونه‌ی نوعیِ این امر آن چیزی‌ست که توسط هرودوت ثبت گردیده است؛ در سده‌ی پنجم پیش از میلاد مسیح، در معبد میلیتا، الهه‌ی عشق و زیباییِ بابلی؛ جایی که هر زنی یک‌بار در طول زندگی‌اش می‌بایست به آنجا وارد می‌شد و به منظور عبادت الهه‌، خود را در اختیار نخستین غریبه‌ای می‌نهاد که سکه‌ای در دامانش می‌انداخت. آداب و رسوم بسیار مشابهی در بخش‌های دیگر آسیای غربی، شمال آفریقا، مصر، و دیگر جزایر مدیترانه شرقی وجود داشته است، و نیز در یونان، جایی که معبد آفرودیت بر فراز دژِ شهر کورینت دارای بیش از هزار غلام بوده که وقف خدمت به الهه شده بودند».
«این نظریه که روسپیگریِ دینی (به عنوان یک قاعده‌ی کلی) از درون این اعتقاد ظهور پیدا کرد که عمل زاد و ولدِ آدمیزاد تاثیری اسرارآمیز و هراسناک در ارتقاءِ باروریِ طبیعت داشته است، مورد حمایت تمامیِ نویسندگانِ معتبر در این زمینه قرار گرفته‌ است. با این‌همه، به تدریج و هنگامی که روسپیگری به نهادی سازمان‌یافته تحت نفوذ کشیشان تبدیل شد، روسپیگریِ دینی جنبه‌های سوداگرانه‌ی آن را گسترش داد، و بدین‌ترتیب به افزایش درآمد عمومی کمک کرد».
«افزایش قدرت سیاسیِ مسیحیت، تغییر اندکی در این خط‌‌‌ِ مشی پدید آورد. پدرانِ برجسته‌ی کلیسا با روسپیگری با مدارا برخورد کردند. فاحشه‌خانه‌های تحت حمایت شهرداری در قرن سیزدهم تاسیس شده‌اند. آنها نوعی از خدمات عمومی را شکل دادند که اداره‌کنندگانِ آنها تقریبا به عنوان خدمت‌کارانِ عمومی در نظر گرفته می‌شدند».(۹)
گفته‌های زیر از اثر دکتر سانگر را نیز باید به این موارد افزود:
«پاپ کلمنت دوم (۱۰) حکمی مذهبی صادر کرد که بنا بر آن روسپی‌ها در صورتی تحمل خواهند شد که مقدار معینی از درآمدهای خود را به کلیسا اختصاص دهند».
«پاپ سیکستوس چهارم (۱۱) منفعت‌طلب‌تر بود؛ وی از هر فاحشه‌خانه (که خودِ او ساخته بود) درآمدی معادل ۲۰۰۰۰ سکه‌ی طلا کسب می‌کرد».
کلیسا در دورانِ مدرن، در زمینه‌ی روسپیگری کمی محتاط‌‌تر است. دست کم به‌طور علنی از روسپیان باج‌خواهی نمی‌کند. کلیسا (به عنوان مثال کلیسای تثلیثی)(۱۲) دریافت که ورود به بازار املاک و مستغلات برایش سود بیشتری دارد، تا اینکه بخواهد بیغوله‌های خطرناکی را به بهایی گزاف به کسانی اجاره دهد که از طریق روسپیگری امرار معاش و زندگی می‌کنند.
اگرچه علاقه‌ی زیادی به سخن گفتن در خصوص روسپیگری در مصر، یونان و روم در قرون وسطا دارم، اما در اینجا مجالی برای آن وجود ندارد. شرایط قرون وسطا به‌گونه‌ای خاص جالب توجه است؛ از آنجایی که روسپیگری به هیات اصنافی درآمد که تحت رهبریِ یک ملکه‌ی فاحشه‌خانه(۱۳) بود. این اصناف اعتصاباتی را به عنوان ابزاری برای بهبود شرایط‌شان و تثبیت یک قیمت استاندارد، سازمان دادند. بدون شک چنین شیوه‌ای نسبت به شیوه‌‌ی مدرنِ پرداخت دستمزد به بردگان جنسی سودمندتر است.
اینکه عامل اقتصادی را تنها مسبّب روسپیگری بدانیم، نگاهی تک‌بعدی و بسیار سطحی‌نگرانه است. عوامل دیگری نیز وجود دارند که به همان اندازه مهم و حیاتی‌اند. مصلحان جامعه نیز از این امر آگاهند اما حتی به اندازه‌ی نهادی که شیره‌ی جانِ زنان و مردان را می‌کشد، جرأت مطرح کردن آن را ندارند. منظورم مسئله‌ی سکس است که اشاره گذرایی به آن به‌صورت ناخودآگاه موجبِ اضطراب اخلاقیِ اکثر مردم می‌شود.
این حقیقتی پذیرفته‌شده است که زن به عنوان یک کالای جنسی در نظر گرفته می‌شود، اما زن کماکان در جهل مطلق درباره معنا و اهمیت سکس نگه داشته می‌شود. هر آن چیزی که به این موضوع بپردازد سرکوب گردیده، و افرادی که در تلاشند که بر این تاریکیِ وحشتناک نوری بتابانند مورد اذیت و آزار قرار گرفته و به زندان افکنده می‌شوند. 
بنابراین مادامی که این حقیقت پابرجاست که یک دختر نباید آگاه باشد که چگونه از خود مراقبت کند و کارکرد مهم‌ترین بخش زندگیِ خود را بداند، جای تعجب نیست که به‌سادگی قربانیِ روسپیگری یا هر شکل دیگری از یک رابطه شود که او را به جایگاهِ ابزاری برای لذت جنسیِ صرف تقلیل می‌دهد.
در اثر همین جهل است که تمام زندگی و طبیعتِ دختر عقیم و فلج گشته است. اینکه پسران می‌توانند به ندای طبیعت گوش فرا دهند را سال‌هاست که حقیقتی بدیهی می‌پنداریم؛ بدین معنا که به‌محض اینکه طبیعت جنسیِ آنها تاثیرِ خود را نشان داد، می‌توانند آن را ارضا کنند؛ اما اخلاق‌گرایانِ ما حتی از فکر اینکه طبیعتِ یک دختر نیز باید مجال ظهور یابد برآشفته می‌شوند. 
از نظر اخلاق‌گرایان، روسپیگری چندان مبتنی بر این حقیقت نیست که یک زنِ روسپی بدن خود را می‌فروشد، بلکه مساله فروش آن در خارج از رابطه‌ی زناشویی است. اینکه این ادعایی صرف نیست با توجه به این حقیقت اثبات می‌شود که ازدواج بر مبنایِ ملاحظات مالی، کاملاً مشروع است و توسط قانون و افکار عمومی تقدیس می‌شود، در حالی که هر نوع پیوند دیگری محکوم و مردود شمرده می‌شود. حال آنکه یک روسپی، اگر به درستی تعریف شود، هیچ معنایی جز این ندارد: «هر فردی که روابطِ جنسی‌اش وابسته به منفعت باشد.» (۱۴)
«آن زنانی روسپی هستند که بدن خود را برای انجام عمل جنسی می‌فروشند و این کار را شغل خود قرار داده‌اند.»(۱۵)
بنگِرت(۱۶) پا را از این هم فراتر می‌گذارد؛ وی ادعا می‌کند که عملِ روسپیگری «فی‌نفسه با عملِ مرد یا زنی که به دلایل اقتصادی پیمان زناشویی می‌بندند، یکسان است».
البته که ازدواج هدفِ هر دختری است، اما از آنجایی که تعداد بی‌شماری از دختران قادر به ازدواج نیستند، آداب و سنن اجتماعیِ حماقت‌بارِ ما آنها را یا به ریاضتِ جنسی و یا به روسپیگری محکوم می‌کند. سرشت آدمی خود را فارغ از هر قانونی نمایان می‌سازد و هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای نیز وجود ندارد که چرا طبیعت باید خود را با درکی منحرف از اخلاق وفق دهد.
جامعه، تجربیات جنسیِ یک مرد را به مثابه نشانه‌ای از (روندِ) تکاملِ معمولیِ او به حساب می‌آورد، در حالیکه همان تجربیات در زندگیِ یک زن به مثابه فاجعه‌ای وحشتناک، از دست دادن شرافت و همه خوبی‌ها و نجابت‌هایِ بشری نگریسته می‌شود. این معیارِ دوگانه در خصوص اخلاق، نقش مؤثری در خلق و پابرجاماندنِ روسپیگری ایفا کرده است. این امر دربردارنده‌ی نگه‌داشتنِ جوانان در جهلِ مطلق در خصوص مسائل جنسی است (که «معصومیت» نامیده می‌شود)، و همراه با طبیعتِ جنسیِ سرکوب‌شده و پُرتنش، به پدید آمدنِ شرایطی یاری می‌رساند که پاک‌دینانِ ما برای اجتناب یا جلوگیری از آن به‌شدت نگران هستند.
لذت جنسی لزوما منجر به روسپیگری نمی‌شود؛ بلکه تعقیب قضاییِ بی‌رحمانه و سنگدلانه‌ی کسانی که جسورانه قدم در راههای غیرمعمول می‌گذارند، مسئول پدید آمدن روسپیگری است.
دخترانی که هنوز در سنین کودکی خود به‌سر می‌برند روزانه ده تا دوازده ساعت در اتاق‌های شلوغ و پر از تنش و هیجان پشتِ یک دستگاه کار می‌کنند، و این شرایط آنها را در حالتی جنسی نگه می‌دارد که دائما به شدت تهییج شده است. بسیاری از این دختران هیچ نوع سرپناه یا اسباب آسایش و آرامشی ندارند؛ بنابراین تنها راه گریز آنها از روزمرگی، خیابان یا هر مکانِ خوشگذرانیِ ارزان قیمتِ دیگر است. این امر طبیعتاً آنها را در مجاورتِ مستقیمِ جنس مخالف قرار می‌دهد. 
دشوار بتوان گفت که کدام یک از این دو عامل، هیجانِ شدید جنسیِ این دختران را به اوج خود می‌رساند، اما بسیار بدیهی و طبیعی است که این هیجان به نقطه اوج خود برسد. این اولین گام به‌ سوی روسپیگری است و از این جهت مسئولیتی متوجه این دختران نیست. در مقابل، اینها روی‌هم رفته خطای جامعه، ناتوانی ما در فهم، سهل‌انگاری ما در ستایش شور زندگی و به‌ویژه خطای تبهکارانه‌ی اخلاق‌گرایانِ ماست که یک دختر را به دلیل خروج از «مسیر پاکدامنی» تا ابد تخطئه می‌کنند؛ به دیگر سخن، به این دلیل که نخستین تجربه‌ی جنسیِ او بدون تاییدِ کلیسا صورت پذیرفته است.
دختر جوان خود را یک مطرودِ تمام‌عیار می‌بیند که درهای خانه و جامعه به رویش بسته شده‌اند. تمامیِ تربیت و سنّتِ او به‌گونه‌ای‌ست که خودِ دختر احساس تباهی و سقوط می‌کند، بنابراین هیچ نقطه اتکا و دستاویزی نخواهد داشت که در عوضِ اینکه او را در منجلاب فرو برد، از غرق شدن نجاتش دهد. 
پس در واقع، جامعه خود قربانیانی خلق می‌کند که در ادامه به‌گونه‌ای عبث می‌کوشد از شرّ آنها خلاص شود. حتی فرومایه‌ترین، فاسدترین و فرتوت‌ترین مردان نیز خود را شایسته‌تر از آن می‌دانند که زنی را به همسری برگزینند که خود با کمال میل حاضرند الطاف او را با پول خریداری نمایند، حتی اگر او بدین وسیله (ازدواج) بتواند خود را از یک زندگی دهشتناک نجات دهد. چنین زنی حتی نمی‌تواند از خواهرِ خویش یاری بجوید. او (خواهر وی) در کمال حماقت خود را آنقدر منزه و پاکدامن می‌پندارد که نمی‌تواند بفهمد موقعیت خودش از بسیاری جهات حتی از وضعیت خواهرش در خیابان‌ها نیز رقت انگیزتر است.
هاولاک الیس معتقد است «زنی که به‌خاطر‍‍‌ پول ازدواج می‌کند در مقایسه با روسپی، یک موجودِ حقیرِ به تمام معناست. او دستمزد کمتری دریافت داشته و در عوض کار و تیمار بسیار بیشتری عرضه می‌کند، و به‌طور مطلق در قید اربابش قرار دارد. روسپی هیچگاه حقی را که بر وجودِ خویشتن دارد واگذار نمی‌کند، آزادی و حقوق فردی خود را حفظ کرده و مجبور نیست همواره خود را تسلیم آغوش مردی کند».
زنی که به لحاظ اخلاقی خود را برتر از دیگران می‌پندارد، مدعای حمایتیِ لکی(۱۷) (در خصوص روسپیان) را نیز درک نمی‌کند که معتقد است «اگرچه شاید روسپی نمونه‌ی عالیِ فساد باشد، اما کارآمدترین محافظِ تقوا نیز هست. برای او آن خانه‌های سرشار از خوشبختی، آلوده و تصنعی و سرشار از تجربیات آزاردهنده است».
اخلاق‌گرایان همواره آماده‌اند که نیمی از نوعِ بشر را در راه نهادی رقت‌انگیز که از وانهادنِ آن ناتوان هستند، فدا کنند. به عنوان بخشی از حقیقت، همان‌گونه که قوانین سختگیرانه نمی‌تواند سپری در برابر روسپیگری باشد، روسپیگری نیز نمی‌تواند از پاکی کانون خانواده حراست نماید. 
حداقل پنجاه درصدِ مردانِ متأهل، مشتریان روسپی‌خانه‌ها هستند. به‌واسطه‌ی همین رکن اخلاقی (خانواده) است که زنانِ متأهل (و حتی کودکان) به بیماری‌های مقاربتی مبتلا می‌شوند. در حالی که هیچ قانونی در وحشی‌گری علیه قربانی بیچاره فروگذار نیست، جامعه حتی کلمه‌ای نیز در محکومیت مردان به زبان نمی‌آورد. روسپی نه تنها طعمه و قربانیِ کسانی‌ست که از او بهره می‌برند، بلکه به‌صورت کاملا بی‌دفاع در دستانِ مأموران پلیس و کارآگاهان رقت‌آورِ حاضر در صحنه، ماموران پاسگاه‌های کلانتری و مقامات زندان‌ها نیز قرار دارد!
در کتاب اخیرِ زنی که به مدت دوازده سال گرداننده‌ی یک «روسپی‌خانه»‌ بوده است می‌توان عدد و رقم‌های زیر را پیدا کرد: «افراد صاحب قدرت من را وادار می‌کردند که ماهیانه مبلغی بین ۱۴.۷۰ تا ۲۹.۷۰ دلار به عنوان جریمه به پلیس پرداخت کنم، این رقم برای دختران بین ۵.۷۰ تا ۹.۷۰ دلار بود». با توجه به اینکه کسب و کار نویسنده‌ی این کتاب در شهر کوچکی بوده و مبالغ پرداختی توسط وی رشوه‌ها و جریمه‌هایِ بیش از این را دربر نمی‌گیرد، به سرعت می‌توان به عایدیِ هنگفت اداره پلیس از خون‌بهای قربانیانش که حتی مورد حمایت قرار نمی‌گرفتند پی برد. وای بر آنها که از پرداخت این باج امتناع کنند؛ آنها همانند گله‌ای گاو جمع‌آوری خواهند شد، «به امیدِ ایجاد حسی مطلوب در شهروندانِ پرهیزکارِ شهر، یا در صورتی که قدرتمندان بخواهند پولی به جیب بزنند. برای ذهن منحرفی که معتقد است یک زنِ بی بند و بار قادر به درک احساساتِ انسانی نیست، غیرممکن خواهد بود که اندوه، خفّت، اشک‌ها و غرور جریحه‌دارشده این زنان را درک کند؛ یعنی همان احساساتی را که در هر بار دستگیر شدن احساس می‌کردیم».
عجیب نیست زنی که اداره‌کننده‌ی یک «روسپی‌‌خانه» بوده است، اینگونه قادر به درک چنین احساساتی باشد؟ اما از آن عجیب‌تر این است که یک دنیای مسیحیِ پاک بایستی این زنان را سرکیسه کرده و خون آنها را در شیشه کند، و درعوض چیزی جز ناسزا و آزار و اذیت نصیب آنها ‌نکند. آه و افسوس بر نیکوکاریِ یک دنیای مسیحی!
فشار بسیار زیادی بر روی روسپی‌هایی که به آمریکا صادر شده‌اند، حاکم است. آمریکا چگونه می‌خواهد بدون کمک اروپا پاکدامنی خود را حفظ کند؟ انکار نمی‌کنم که ممکن است در برخی موارد اینگونه باشد، اما به همان اندازه هم باور نمی‌کنم که مامورانی مخفی از آلمان و سایر کشورها وجود دارند که بردگان اقتصادی را برای ورود به آمریکا تطمیع کرده و می‌فریبند؛ با قاطعیت منکر این امر می‌شوم که بخش اعظم نیروی روسپیگری از اروپا تأمین می‌شود. ممکن است اکثر روسپیانِ شهر نیویورک‌ را افراد خارجی تشکیل دهند، اما این بدان علت است که بخش اعظم جمعیتِ این شهر خارجی هستند. وقتی به هر شهر دیگری در آمریکا برویم، به شیکاگو یا به هر شهر دیگری از اوهایو تا کوه‌های راکی سر بزنیم، درخواهیم یافت که روسپیان خارجی از نظرِ تعداد به وضوح در اقلیت هستند.
به همان میزان، اعتقاد به اینکه اکثرِ دختران خیابانی در این شهر پیش از ورود به آمریکا نیز درگیر همین کسب و کار بوده‌اند، اغراق‌آمیز است. بخش عمده‌ی این دختران زبان انگلیسی را عالی صحبت کرده، و دارای مشرب و ظاهری آمریکایی‌شده هستند– امری که غیرممکن می‌نماید مگر اینکه آنها سالیانی دراز در این کشور زندگی کرده باشند. 
به دیگر سخن، آنها به‌واسطه‌ی شرایط حاکم بر آمریکا به روسپیگری کشانده شده‌اند، به‌واسطه‌ی عرف و عادت تماما آمریکایی در نمایشِ مفرطِ زیورآلات و لباس‌های پر زرق و برق که طبیعتا مستلزم داشتنِ پول است– پولی که با کار کردن در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها حاصل نمی‌شود.
به عبارت دیگر، وقتی شرایطِ آمریکا موجب می‌شود که بازار مملو از هزاران دختر باشد، دلیلی ندارد بپنداریم که هیچ دسته‌ای از مردان، ریسک و هزینه‌ی دستیابی به کالاهای خارجی را بپذیرند. از سوی دیگر، شواهد کافی وجود دارد که نشان می‌دهد صادراتِ دختران آمریکایی با هدف روسپیگری به هیچ‌وجه، عامل کم‌اهمیتی نیست.
کلیفورد جی. رو (۱۸) دستیار سابق نماینده ایالتیِ بخشِ کوک در ایالت ایلینویز، با طرح پرونده‌ای در دادگاه اعلام می‌کند که دختران ایالت‌های نیوانگلند برای استفاده‌ی انحصاریِ مردانِ در استخدامِ عمو سام (۱۹)، با کشتی به پاناما حمل می‌شوند. آقای رو می‌افزاید: «به نظر می‌رسد بین بوستون و واشنگتن، راه‌آهنی زیرزمینی و مخفی وجود دارد که بسیاری از دختران از طریق آن سفر می‌کنند». آیا اینکه این خطِ‌ قطار دقیقا به مقرّ مقامات فدرال (واشنگتن) ختم می‌شود، سؤال‌برانگیز نیست؟ اینکه آقای رو بیش از آنچه در چارچوب‌های معین موردِ پذیرش است به زبان آورده، با این واقعیت اثبات می‌شود که او سِمت خود را از دست داد. افشایِ اسرار مگویِ پشت پرده برای مردانِ دارایِ قدرت عواقبی دارد.
عذری که برای شرایطِ حاکم بر پاناما مطرح گردیده این است که فاحشه‌خانه‌ای در منطقه کانال (پاناما) وجود ندارد. این راهِ فرارِ همیشگیِ دنیای ریاکاری است که شهامت رویارویی با حقیقت را ندارد. بنابراین روسپی‌گری وجود خارجی ندارد، نه در منطقه کانال پاناما، و نه در محدوده‌های شهر.
در کنار آقای رو، می‌توان به جیمز برانسون رینولدز (۲۰) اشاره کرد که مطالعه‌ای جامع درباره تجارت پنهان فحشا در آسیا انجام داده است. تئودور روزولت(۲۱)، به‌عنوان یک شهروند آمریکایی وفادار و یار ناپلئونِ آینده‌ی آمریکا، مسلماً آخرین فردی‌ست که پاکدامنی کشور خود را بی‌اعتبار ساخته است. 
اکنون توسط او مطلع گشته‌ایم که اصطبل‌های چرکینِ فسق‌وفجورِ آمریکایی در هنگ‌کنگ، شانگهای و یوکوهاما واقع شده‌اند. روسپیان آمریکایی در آنجا آنقدر خود را انگشت‌نما کرده‌اند که در مشرق زمین عبارتِ «دختر آمریکایی» مترادف روسپی است. آقای رینولدز به هم‌میهنانِ خود یادآور می‌شود که در حالی که آمریکایی‌ها در چین تحت حمایت نمایندگانِ کنسولی قرار دارند، چینی‌ها در آمریکا از هیچ‌گونه حمایتی برخوردار نیستند. هر کسی که خبر داشته باشد که چینی‌ها و ژاپنی‌ها در سواحل اقیانوس آرام متحمل چه آزار و اذیت‌هایِ بی‌رحمانه و وحشیانه‌ای می‌شوند، ادعای آقای رینولدز را می‌پذیرد.
نظر به واقعیت‌هایِ فوق، اینکه اروپا را هم‌چون باتلاقی که سرمنشأ همه بیماری‌های اجتماعی آمریکاست نشان دهیم، تا اندازه‌ای عبث و مضحک است. دقیقا همان‌طور که جار زدنِ این افسانه که براساس آن یهودیان بزرگ‌ترین گروهِ قربانیانِ خودخواسته را تشکیل می‌دهند، مزخرف و بی‌معناست. مطمئناً کسی مرا به داشتن گرایش‌های ناسیونالیستی متهم نمی‌کند. با افتخار اعلام می‌کنم که خود را از این‌گونه گرایش‌ها و بسیاری پیشداوری‌های دیگر رهانیده‌ام. 
بنابراین اگر من از این ادعا که روسپیان یهودی وارداتی هستند خشمگین می‌شوم، نه به دلیل هرگونه هم‌دردی با یهودیان بلکه به دلیل واقعیت‌هایِ ذاتی موجود در زندگی آنهاست. فقط سطحی‌نگرترین افراد ادعا می‌کنند که دختران یهودی به سرزمین‌های بیگانه مهاجرت می‌کنند، بی آنکه رابطه و پیوندی در آنجا داشته باشند. دختر یهودی ماجراجو نیست. تا همین سال‌های اخیر او هیچ‌گاه خانه خود را ترک نکرده بود و مگر برای ملاقاتِ بستگانش، حتی تا روستا یا شهرکِ مجاور هم از خانه دور نشده بود. 
در این صورت آیا می‌توان باور کرد که دختران یهودی تحت تأثیر و به‌واسطه‌ی وعده‌های نیروهایِ ناشناس، والدین یا بستگان خود را ترک کرده و تا هزاران مایل دورتر به سرزمین‌های ناآشنا سفر کنند؟ به سراغ هر کشتی‌ بخار بزرگی که وارد می‌شود بروید و به چشم خود ببینید که آیا این دختران همراه با برادران، والدین، خاله‌ها، عمه‌ها و یا سایر خویشاوندان خود وارد می‌شوند یا نه. البته ممکن است استثناءهایی هم وجود داشته باشد، اما بیانِ اینکه تعداد بسیار زیادی از دختران یهودی به قصد روسپیگری یا هر هدف دیگری به این کشور وارد شده‌اند، بدون شک ناشی از عدم‌شناخت روانشناسی یهودی است.
کسانی که خود در خانه‌ی شیشه‌ای نشسته‌اند، اشتباه می‌کنند که به‌سوی آنها سنگ پرتاب می‌کنند؛ گذشته از این، خانه‌ی شیشه‌ایِ آمریکا نسبتا نازک است، به‌راحتی خواهد شکست و داخل آن هر چیزی هست جز چشم‌اندازی زیبا.
نسبت دادنِ روسپیگری به آنچه به اصطلاح واردات نامیده می‌شود، به رشد نظامِ جاکشی یا دلایل مشابه آن، بسیار سطحی‌نگرانه است. به مورد نخست کمی پیشتر اشاره کرده‌ام. در خصوص نظام جاکشی، گرچه شرایط نفرت‌انگیزی دارد، نباید این حقیقت را نادیده بگیریم که این سیستم در اصل وجهی از روسپیگریِ مدرن است– وجهی که ویژگیِ برجسته‌ی آن سرکوب و و رشوه‌خواری و سوءاستفاده‌ای است که از جهادهای گاه و بیگاه علیه این شرِّ اجتماعی نشأت می‌گیرد.
شکی نیست که جاکش، نمونه‌ی پست خانواده‌ی بشری است، اما چطور می‌توان او را زبون‌تر از پلیسی دانست که جیب فاحشه را تا آخرین قران خالی می‌کند و بعد او را در مرکز پلیس بازداشت می‌کند؟ چرا جاکش در مقایسه با مالکانِ فروشگاه‌های بزرگ و کارخانه‌هایی که خونِ قربانیانِ خود را مکیده و پروارتر شده و آنها را به‌سوی خیابان‌ها سوق می‌دهند، گناه‌کارتر یا تهدید بزرگ‌تری برای جامعه تلقی می‌شود؟ 
من دادخواستی در دفاع از جاکشان صادر نمی‌کنم اما نمی‌توانم درک کنم که چرا آنها بی‌رحمانه مورد آزار و حمله قرار می‌گیرند، در حالی که مرتکبان واقعیِ همه‌ی شرارت‌ها و بی‌عدالتی‌های اجتماعی از مصونیت و احترام برخوردارند. هم‌چنین بهتر است فراموش نکنیم که این جاکشان نیستند که روسپی‌ را به‌وجود می‌آورند. این ریاکاری و نفاق ماست که روسپی و جاکش، هر دو را خلق می‌کند.
مفهومِ جاکش تا سال ۱۸۹۴ در آمریکا زیاد شناخته شده نبود. سپس ناگهان مورد هجوم اپیدمیِ پاکدامنی قرار گرفتیم. فسق و فجور باید به هر قیمتی از بین ‌رفته و کشور پاک و منزه می‌شد. در نتیجه، سرطانِ اجتماعی از مقابل دیدگان دور شد اما بیشتر به عمقِ جانِ جامعه راه یافت. مدیران فاحشه‌خانه‌ها همانند قربانیانِ بدبختش، به دستان بخشنده‌ی پلیس سپرده شدند. آنچه به ناگزیر درپی آمد، ندامتگاه بود و رشوه‌های گزاف.
در حالی‌که در روسپی‌خانه‌ها دختران تحتِ حمایت بوده و ارزش پولیِ مشخصی داشتند اما اکنون و در خیابان، آنها خود را مطلقا بی‌دفاع و اسیر چنگال پلیس دندان‌گردِ سوءاستفاده‌گرِ رشوه‌خوار درمی‌یافتند. طبیعتاً این دخترانِ مأیوس، نیازمند حمایت و در طلب مهر و عاطفه، صیدی آسان برای جاکشان بودند که خود نیز برخاسته از روح زمانه‌ی تجاریِ ما هستند. بنابراین، نظامِ جاکشی نتیجه‌ی مستقیمِ تعقیب و آزار، سوءاستفاده و باج‌خواهی، و سرکوب عامدانه‌ی روسپیگری به‌دستِ پلیس بود. حماقت محض است که این وجهِ مدرنِ شرِّ اجتماعی را، با دلایل پدید آمدن روسپیگری اشتباه بگیریم.
سرکوبِ محض و تصویب قوانین وحشیانه، تنها می‌تواند در خدمت تلخ‌تر کردنِ زندگی و انحطاطِ هرچه بیشترِ قربانیانِ بیچاره‌ی جهل و حماقت باشد. این وحشی‌گری در قانون پیشنهادی (جدید) به حدِّ کمال جلوه‌گر گشته است، به‌گونه‌ای که رفتارِ مشفقانه با روسپیان جرم تلقی شده و هر کسی که به یک روسپی پناه دهد با ۵ سال زندان و ۱۰۰۰۰ دلار جریمه مجازات خواهد شد. چنین نگرش و برخوردی صرفا نمایانگر ناآگاهیِ تام از دلایل واقعی روسپیگری، به‌عنوان یک عامل اجتماعی، و همین‌طور فاش‌کننده‌ی روح پاک‌دینانه‌ی روزگارِ رمانِ «داغِ ننگ»(۲۲) است.
از میان نویسندگان مدرنی که در باب این موضوع نوشته‌اند حتی یک نفر وجود ندارد که به بیهودگیِ مطلقِ شیوه‌های قضایی در مواجهه با این مسئله اشاره نکرده باشد. بدین‌سان است که دکتر بلاشکو، معتقد است که سرکوب دولتی و جهادهای اخلاقی دستاوردی نداشته‌اند، جز آنکه این شر را به مجراهای مخفی سوق داده و خطر آن برای جامعه را چندبرابر نموده‌اند. 
هاولاک الیس، کامل‌ترین و انسان‌ترین پژوهشگرِ حوزه ی روسپیگری، با استناد به داده‌های فراوان ثابت می‌کند که هرچه شیوه‌های تعقیب و آزار سخت‌گیرانه‌تر باشد، شرایط وخیم‌تر می‌شود. از میان دیگر داده‌ها درمی‌یابیم که در فرانسه «چارلز نهم در سال ۱۵۶۰، با صدور فرمانی روسپی‌خانه‌ها را منحل کرد اما متعاقبِ آن تعداد روسپیان صرفا افزایش یافت، و روسپی‌خانه‌های جدید به اشکالی نامحسوس پدیدار گردیده و خطرناک‌تر شدند. به رغم تمام این قانونگذاری‌ها، یا به موجب آنها، هیچ کشوری وجود نداشته که در آن روسپیگری نقشی برجسته‌تر (از فرانسه) ایفا کرده باشد».(۲۳)
یک افکار عمومیِ آموزش‌دیده که از بند تعقیب و آزار اخلاقی و قانونیِ روسپی‌ها رها شده‌ باشد، خود به‌تنهایی می‌تواند به بهبود شرایط فعلی یاری رساند. نادیده گرفتن و چشم‌پوشیدنِ خودسرانه بر این شر به‌عنوان عنصری اجتماعی از زندگیِ مدرن، تنها موجب وخیم‌تر شدنِ مسائل می‌گردد. ما باید از تصورات احمقانه‌ی «کسانی که خود را به لحاظ اخلاقی برتر از دیگران می‌پندارند» گذر کرده و یاد بگیریم که روسپی را به عنوان محصولی از شرایط اجتماعی بازشناسیم. چنین درکی، نگرش و برخورد ریاکارانه را زدوده و منجر به درکی عمیق‌تر و رفتاری مهربانانه‌تر می‌شود. راجع به ریشه‌کن کردنِ کاملِ روسپیگری باید گفت هیچ چیز نمی‌تواند از پسِ این کار برآید جز: از نو سنجیدنِ کاملِ تمامی ارزش‌ها و معیارهای پذیرفته‌شده- به‌ویژه ارزش‌های اخلاقی- به همراهِ برانداختنِ بردگی صنعتی.

پانوشت‌ها؛

1. Mrs. Warren
2. Reginald Wright Kauffman
3. The House of Bondage
4. Dr. Sanger, The History of Prostitution
5.نکته ی حائز اهمیت آن است که کتاب دکتر سانگر از سیستم ارسال پستی دولت آمریکا کنار گذاشته شده است. از قرار معلوم صاحبان قدرت مشتاق نیستند که عموم جامعه از علل واقعیِ روسپیگری آگاه شوند
6. Dr. Alfred Blaschko
7. Prostitution in The Nineteenth Century
8. Havelock Ellis
9. Havelock Ellis, Sex and Society
10. Pope Clement II
11. Pope Sixtus IV
12. Trinity Church
13. brothel Queen
14. Guyot, La Prostitution
15. Bangert Criminalité et Condition Economique
16. Bangert
17. Lecky
18. Clifford G. Roe
19. Uncle Sam
20. James Bronson Reynolds
21. Theodore Roosevelt
22. Scarlet Letter
23. Sex and Society

۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

مناقشه‌ی ایرانیان در باب نقدهای نانسی فریزر و زنان رنگین‌پوست به فمینیسم

فریدا آفاری، مترجم و پژوهشگر ایرانی ساکن لس آنجلس، مدیر وب‌سایت «پژواک ایرانیان پیشرو» (Iranian Progressives in Translation)  است که در آن به جمع آوری، معرفی و ترجمه‌ی اخبار و مطالبی از فارسی به انگلیسی می پردازد. از تابستان سال ٨٨ تاکنون، آفاری بخشی از دیدگاه‌های سیاسی ایرانیان را به انگلیسی‌زبانان (و ایرانیانی که فارسی نمی‌خوانند) معرفی کرده است که در بازنمایی‌های معمول ایران در رسانه‌های جریان اصلی غربی و انگلیسی‌زبان حذف می‌شوند. یادداشتی که می‌خوانید ترجمه‌ی ارغوان از مطلب اخیر وی پیرامون بازخوردهای مقاله‌ای از نانسی فریزر در میان ایرانیان است، که در وب‌سایت رادیوزمانه منتشر شده است.
| گروه ارغوان | 

مقاله‌ی اخیر نانسی فریزر با عنوان «فمینیسم چگونه تبدیل به کلفتی برای سرمایه‌داری شد و چگونه باید آنرا پس گرفت؟»(۱) به بحث‌های قابل توجهی میان زنان و مردان ایرانی داخل کشور و ایرانیان تبعیدی دامن زده است. نانسی فرزیر در مقاله خود این‌گونه استدلال می‌کند که موج دوم فمینیسم آرمان اولیه خود، یعنی عدالت اجتماعی، را وانهاده و همدستِ شغل‌محوریِ سرمایه‌دارانه شده است.

فریزر به ویژه بر این موضوع تاکید دارد که جنبش فمینیستی از سه جهت به نئولیبرالیسم یاری رسانده است: ۱. وانهادنِ ایده‌ی دستمزد خانوادگی ۲. تمرکز یک‌جانبه و صرف بر سیاست‌های هویتی به بهای از دست رفتنِ عدالت اقتصادی ۳. اجازه دادن به نئولیبرالیسم برای اوراق کردنِ دولت رفاه با بهره‌گیری از نقدِ فمینیسم به ساختارِ پدرسالارانه‌ی دولت رفاه.

در ادامه فریزر سه مسیر پیش رویِ فمینیسم می‌گذارد تا بتواند آرمان‌های عدالت‌محور خود را احیا کند: ۱. پیکار برای شکلی از زندگی که کارِ دستمزدی را از مرکزیت می‌اندازد و ارزش قائل شدن برای فعالیت‌هایِ بدونِ دستمزد از جمله (اما نه فقط) کارهای مراقبتی ۲. جدا نکردن مبارزه علیه تبعیض جنسی از نبرد برای عدالت اجتماعی ۳. درگیر شدن در دموکراسی مشارکتی برای محدود ساختن (قدرتِ) سرمایه.

‌به فاصله کوتاهی پس از انتشار این مقاله، دو ترجمه‌ی متفاوت از آن به زبان فارسی بر روی دو سایت مهم منتشر گردید؛ یکی توسط حمید پرنیان در وب‌سایت رادیو زمانه (یک ایستگاه رادیویی و وبسایت مستقل که مقر آن در هلند است)(۲) و دیگری به دست فیروزه مهاجر در وب‌سایت نقد اقتصاد سیاسی (وب‌سایتی مستقل که از داخل ایران اداره می‌شود)(۳).

ظرف مدت چند روز، فیروزه مهاجر، مترجم و فمینیست شناخته‌شده‌ی ایرانی که مقاله‌ی فریزر را در ایران ترجمه کرده بود، پاسخی از جانب برنا بهندر و دنیس فرایرا داسیلوا به فریزر را نیز ترجمه و منتشر کرد(۴). این پاسخ که عنوانِ «نشانگان خستگی فمینیسم سفید» را بر خود داشت(۵)، فریزر را به دلیل نادیده گرفتنِ نقدهای پیشین بر محدودیت‌های موج دوم فمینیسم از سوی زنان رنگین‌پوستی هم چون آنجلا دیویس، چاندرا تالپید موهانتی و پاتریشا هیل کالینز به چالش کشیده بود. بهندر و فرایرا داسیلوا استدلال می‌کردند که این نظریه‌پردازانِ فمینیست مدت‌ها پیش از فریزر در مورد تقاطعِ جنسیت، طبقه و نژاد نوشته بودند.

متعاقبا، رادیو زمانه مصاحبه‌هایی با روشنفکران ایرانی ترتیب داد؛ در باب محتوای نقدهای مطرح شده توسط فریزر و زنان رنگین‌پوست و اینکه آیا این انتقادات را می‌توان در خصوص جنبش زنان در ایران نیز بکار بست یا نه؟ رادیو زمانه هم‌چنین صفحه‌ای را به پاسخ‌های داوطلبانه به این بحث اختصاص داد.

دیدگاه‌های بیان شده در این مقالات و مصاحبه ها را می‌توان به این ترتیب دسته‌بندی کرد: ۱. کسانی که بر این باورند که نقد فریزر تنها در مورد فمینیست‌ها در غرب معتبر است و نه در خصوص ایران که دارای دموکراسیِ سرمایه‌دارانه لیبرال با اشتغال گسترده زنان در بازار کار نیست. ۲. کسانی که معتقدند فمینیسم به مثابه یک ایده، عمدتا دغدغه‌ی مخالفت با تبعیض جنسیتی درون نظام سرمایه‌دارانه موجود را دارد. ۳. کسانی که نقدهای مطرح شده توسط زنان رنگین‌پوست را به زنان لزبین و متعلق به اقلیت‌‌های قومی در ایران مربوط می‌دانند. ۴. کسانی که محدودیت‌ها و مواهبِ نقدهای فریزر را مورد بحث قرار می‌دهند. در ادامه جزئیات بیشتری در این خصوص ارائه خواهم داد.

۱. محدود نمودن نقد فریزر به دموکراسی‌های غربی

فهمیمه تفسیری، اکتیویستی در داخل ایران، این‌گونه استدلال می‌کند که چالش اصلی برای فمینیست‌های ایرانی رام‌کردن سرمایه‌داری افسارگسیخته نیست بلکه ایجاد یک دموکراسی پارلمانی با حقوق پایه‌ای برای زنان در برابر یک نظام استبدادی است. او چپ‌گرایان ایرانی را مورد انتقاد قرار می‌دهد که ارزش بیش از حدی برای نقد فریزر قائل می‌شوند، و آنها را با «نوکران محافظه‌کاری سنتی» معادل می‌پندارد. وی ادعا می‌کند که نقد آنها از فمینیسم از مخالفت‌شان با مدرنیته نشات گرفته و نتیجه می‌گیرد که آنها به رژیم کنونیِ ایران یاری می‌رسانند.(۶)

حسن مکارمی، روانشناسی ایرانی در دانشگاه سوربن فرانسه، اعتقاد دارد که نظام اقتصادیِ حاکم در ایران هنوز سرمایه‌دارانه محسوب نمی‌شود. بنابراین به عقیده‌ی او، تمرکز اصلیِ فمینیست‌های ایرانی باید متوجه افزایش سهم زنان در بازار کار و اعطای حقوق بنیادین به آنها باشد. برای نمونه او استدلال می‌کند که دوره‌ی مرخصی زایمانِ زنان، بایستی بر اساس نیازهای بازار کار به کارگران و کارمندانِ زن تعیین گردد.(۷)

به نظر می‌رسد این دو مفسّر، دو پیش‌فرضِ مشترک دارند: نخست اینکه نظام اقتصادیِ ایران به واقع یک نظام سرمایه‌داری نیست چرا که به جای سرمایه‌دارانِ درگیر در رقابتِ بازار آزاد، اقتصاد در تصاحبِ یک حکومت مذهبی و یک مونوپولیِ حکومتیِ نظامی موسوم به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و به دست آنها اداره می‌شود. دومین پیش‌فرضِ این نویسندگان این است که یک نظام سرمایه‌داریِ واقعی ضرورتا یک دموکراسی پارلمانی، آزادی‌های سیاسی و همه‌ی مزایای مدرنیته را به همراه خواهد داشت.

گرچه هیچ شکی وجود ندارد که کشورهای سرمایه‌داری غربی نسبت به حکومت ایران آزادی‌های سیاسی بسیار بیشتری عرضه می‌دارند، اما غیرمنصفانه است از این امر نتیجه بگیریم که کسانی که سرمایه‌داری را نقد می‌کنند لزوما مخالف مدرنیته بوده، یا اینکه نقد سرمایه‌داری امروزه مترادف با جانبداری از بنیادگراییِ مذهبی است. در ثانی، توصیفِ اقتصاد ایران به صورتِ «کماکان غیرسرمایه داری» یا «سرمایه‌داریِ غیرواقعی» مبتنی بر تعریفِ خاصی از سرمایه‌داری است که وجود سرمایه‌داری دولتی را نادیده می‌گیرد. این تعریف از سرمایه‌داری گرچه به چالش کشیده شده است، اما کماکان نگاه غالب در میان روشنفکران ایرانی، از جمله بسیاری از چپ‌گرایان، است.(۸)

از همین رو سعید پیوندی، استاد جامعه‌شناسی در پاریس، ادعا می‌کند که نقد فریزر به فمینیست‌های ایرانی وارد نیست چرا که «در ایران چالش بر سرِ سرمایه‌داری لیبرال نیست بلکه بر سر ورود زنان به بازار کار و از میان برداشتنِ موانعی است که زنان را از یافتن مشاغلی متناسب با حوزه‌های تخصصی و توانایی‌هایشان بازمی دارد.»(۹)

۲. محدود کردن فمینیسم به برابری حقوقی


شیوه‌ی دیگری که برخی از فمینیست‌های ایرانی فراخوان فریزر را به چالش کشیده‌اند، زیر سوال بردن تعریفِ او از فمینیسم از طریق مغایر دانستن آن با ایده‌ی اولیه فمینیسم بوده و ادعا می‌کنند که او تنها دیدگاه‌های اقلیتی از فمینیست‌ها را مطرح می‌نماید.

سیما راستین، نویسنده‌ی فمینیست ساکن آلمان، فریزر را به دلیل یک کاسه کردنِ انواع مختلفِ فمینیسم و نسبت دادنِ یک ویژگی ضدسرمایه‌دارانه به یک فمینیسمِ «موهومِ» مربوط به گذشته، مورد انتقاد قرار می‌دهد. راستین ادعا می‌کند موج اول فمینیسم هرگز مدعی فراتر رفتن از محدوده‌های نظام موجود نبوده است. علاوه بر این، او استدلال می‌کند که موج دوم فمینیسم گرایشات متنوعی را دربر داشته و تنها بخشِ کوچکی از آن منتقد سرمایه‌داری بوده است. در کل، استدلال راستین بر این پایه است که موج دوم فمینیسم به گونه‌ای هوشمندانه بیشترین بهره‌برداری را از یک سرمایه داریِ مبتنی بر تکنولوژی پیشرفته‌ی انعطاف‌پذیر انجام داد تا به انگیزه‌ی زنان برای دستیابی به هویت فردی و خواست آنها برای برابری حقوقی در متنِ نظامِ موجود نفع برساند.(۱۰)

جلال ایجادی، استاد جامعه‌شناسی در فرانسه، نیز ادعا می‌کند که فمینیسم جنبشی برای به چالش‌کشیدنِ سرمایه‌داری نبوده است. در عوض، فمینیسم به دموکراتیزه کردنِ جامعه یاری رسانده است. ایجادی معتقد است که نباید از فمینیسم خواست که جایگزینی برای سرمایه‌داری به دست دهد. خواسته‌های فمینیستی ضروری هستند اما برای تحولی همه‌جانبه‌تر کفایت نمی‌کنند.(۱۱)

محمدرضا نیکفر، فیلسوف مقیم آلمان و سردبیر رادیو زمانه، می‌گوید اگرچه فمینیسم به عنوان جنبشی اجتماعی و فکری مدام با مساله‌ی عدالت اجتماعی درگیر بوده، اما از آغاز بین درکِ لیبرالی که عدالت را به برابری حقوقی محدود می‌کرد، و درکِ سوسیالیستی که ادعا داشت تا زمانی که نابرابری طبقاتی وجود دارد عدالتی در کار نخواهد بود، مناقشاتی وجود داشته است.(۱۲)

۳. همسویی با نقدهای زنان رنگین‌پوست به فمینیسم


برخی از کسانی که از فراخوان فریزر برای بازگشت به آرمان‌های عدالت اجتماعی حمایت می‌کنند، با شیوه‌هایی که زنان رنگین‌پوست از طریق آنها به نقد فمینیسمِ موج اول و دوم پرداخته‌اند، نیز قویا همدل‌اند.

آزاده کیان، استاد جامعه‌شناسی سیاسی و مدیر مرکز مطالعات جنسیتی دانشگاه پاریس، به شیوه‌هایی اشاره می‌کند که فمینیست‌های سیاه از طریق آنها، موج دوم فمینیسم را به دلیل تمرکزِ صرف بر مساله‌ی جنسیت و سکسوالیته، به بهای نادیده گرفتن طبقه، نژاد، قومیت، و هویت ملی و مذهبی، مورد انتقاد قرار داده است. او تاکید می‌کند که فمینیست‌های ایرانی باید توجه بسیار زیادی به عدالت اقتصادی و مطالبات زنانِ متعلق به اقلیت‌های قومی داشته باشند. او با ذکر کارِ میدانیِ خود در بلوچستان نشان می‌دهد که زنان بلوچ در سه سطح مورد استثمار قرار می‌گیرند: به عنوان یک زن، به عنوان عضوی از یک اقلیت قومی و به عنوان جمعیتی که از نظر اقتصادی شرایط نامساعدی دارند.(۱۳)

من پیش از این هم گفته‌ام که دیدگا‌‌ه‌های آنجلا دیویس و چاندرا تالپید موهانتی در خصوص تقاطع جنسیت، طبقه و نژاد/قومیت می‌تواند به جنبش فمینیستی ایران کمک کند تا توجه بیشتری به تبعیض‌هایی مبذول دارد که زنان کرد، آذری، عرب، بلوچ و ترکمن با آن روبرو هستند. ما می‌توانیم از کتاب زنان، نژاد و طبقه آنجلا دیویس بیاموزیم، اثری که نشان می‌دهد در ایالات متحده پیشرفت اجتماعیِ حقیقی تنها زمانی اتفاق افتاده است که جنبش‌های رهایی‌بخش زنان، آفریقایی‌آمریکایی‌ها، و کارگران به هم پیوسته‌اند. در واقع، دیویس تاکید می‌کند که زنان آفریقایی‌آمریکایی اغلب متضمن سه بُعد (زن بودن، تعلق داشتن به یک اقلیتِ تحت ستم و کارگر استثمارشده) بوده و قادر به جداسازیِ این ابعاد وجودی از یکدیگر نیستند. به همین منوال زنان متعلق به اقلیت‌های قومی در ایران که به لحاظ اقتصادی در شرایط نامساعدی به سر می‌برند، نمی‌توانند تبعیضاتی را که به دلیل تعلق داشتن به اقلیت قومی خود با آن روبرو هستند از تبعیضاتی که به عنوان زن بر آنها روا داشته می‌شود، جدا کنند. (۱٤)

شادی امین، اکتیویست لزبین مقیم انگلستان، همسو با زنان رنگین‌پوست در ایالات متحد تاکید می‌کند که فمینیسم هرگز یک کل واحد نبوده است. او فمینیست‌های ایرانی دگرجنس‌خواه و فارسی‌زبان را فرا می‌خواند که به عمومیت بخشیدن به دیدگاه‌ها و دغدغه‌های زنان لزبین و متعلق به اقلیت‌های قومی یاری رسانند.(۱۵)

۴. مواهب و محدودیت‌های فریزر

محمدرضا نیکفر در جمع‌بندیِ مواهبِ انتقادات مطرح شده از سویِ فریزر عنوان می‌کند که کار او به ویژه از این جهت مهم است که وی منتقد سلطه‌ی کنونیِ سیاست‌های هویتی در درون فمینیسم بوده و در عوض از پیوندهایِ میان تبعیض علیه زنان و معضلِ عمومی نابرابری اجتماعی سخن می‌گوید که بنیانِ پایای آن اختلاف طبقاتی است. نیکفر درک فریزر از عدالت را درون سنت نظریه انتقادی جای می‌دهد که هدف غائیِ آن رهایی بشر است. در خصوص این هدف، نیکفر به دقت سه مولفه‌ی اساسیِ نظریه فریزر در باب «عدالت توزیعی» را مورد بحث قرار می‌دهد که عبارتند از بازتوزیع، بازشناسی، و بازنمایی؛ و نشان می‌دهد که فریزر مسئله رهایی را صرفا به بازتوزیع ثروت فرو نمی‌کاهد؛ بلکه او بازشناسیِ هویت فردی و گرایش جنسی و نیاز به بازنمایی سیاسی را نیز مد نظر دارد. نیکفر در عین حال خاطرنشان می‌سازد که افق فکری فریزر مترادف با سوسیال دموکراسی است: «‌او سرمایه‌داری تحمل پذیرتری می‌خواهد».(۱۶)

در نظریه‌ی خودِ فریزر نیز معضلِ فقدان یک جایگزین برای سرمایه‌داری به اشکال مختلف نمایان است. برای مثال، این گفته‌ی فریزر «پیکار برای شکلی از زندگی که کارِ دستمزدی را از مرکزیت می‌اندازد و ارزش قائل شدن برای فعالیت‌هایِ بدونِ دستمزد از جمله (اما نه فقط) فعالیت‌های مراقبتی»، از جانب برخی از فمینیست‌های ایرانی به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است. هم امین و هم راستین این جمله را به معنای دعوت فریزر از زنان برای ترک بازار کار و بازگشت به خانواده‌ی تک نان‌آور تعبیر کرده‌اند. در حالی که تفسیر من از جمله‌ی فریزر به کلی متفاوت است، من جمله‌ی فریزر را به گونه‌ای متفاوت و به مثابه چالشی برای اولویت‌های غیرانسانیِ سرمایه‌داری که کارخانگی و پرورش کودکان را بی ارزش می‌سازد، تفسیر می‌کنم. با این همه، فریزر دقیقا مشخص نمی‌کند که منظورش از «ارزش‌ قائل شدن» چیست و این ارز‌ش‌ قائل شدن چگونه می‌تواند از درکِ سرمایه‌دارانه‌ از «ارزش» متفاوت باشد. مشخص نمودن یک چنین تمایزی نیازمند بازگشتی به کتاب سرمایه‌ی مارکس خواهد بود، و نقد او از شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه‌ که «کار عینی» را به «کار انتزاعی» یا به «جوهرِ ارزش» تقلیل می‌دهد.(۱۷)

ادعای فریزر مبنی بر اینکه وانهادنِ لزومِ دستمزد خانوادگی از جانب فمینیسم، موجب استفاده‌ی فزاینده‌ی سرمایه‌داریِ منعطف و مبتنی بر تکنولوژی پیشرفته از زنان در مشاغل پاره‌وقت شده است نیز یکی از موضوعات مورد نقدِ فمینیست‌های ایرانی بوده است. به نظر می‌رسد فریزر در عوضِ پرداختن به پیشرفت‌های عینیِ خودِ سرمایه‌داری، فمینیسم را بابت این موضوع بیش از حد سرزنش می‌کند. به عقیده من آنچه منجر به استفاده‌ی فزاینده از زنان در مشاغل پاره‌وقت به بهای از دست دادنِ مشاغل تمام‌وقت (که می‌توانست یک خانواده را تکفل کند) گردید، منطق سرمایه بود که هر نیرو، فناوری و رشد و توسعه‌ای را هم‌چون ابزاری برای ارزش‌افزاییِ ارزش به عنوان غایتی در خود، به کار می‌گیرد. (۱۸)

در نهایت، نه نانسی فریزر و نه آنجلا دیویس پاسخی جامع به نقدهای وارد بر فمینیسمِ سوسیالیستی، که ستم روا داشته شده بر زنان در اتحاد جماهیر شوروری و چین مائوئیستیِ سابق را مورد اشاره قرار می‌دهند، ارائه نمی‌کنند. فریزر بر آنچه خود «سوسیالیسم دولتی سبکِ شوروی» می‌نامد، نقدهای بسیار جدی داشته است. دیویس که برای سال‌های طولانی فعالانه از اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک «جامعه‌ی سوسیالیستی» دفاع می‌کرد، از زمان فروپاشی شوروی موضع انتقادی‌تری به خود گرفته است. با این حال هیچ‌یک از آن‌ها تحلیلی از ارتباطِ میان ستم بر زنان و ماهیت اقتصادیِ آن دولت‌ها که برخی از متفکران مارکسیست آنها را به عنوان «سرمایه‌داری دولتی» تحلیل نموده‌اند، ارائه نکرده‌اند. (19)

نتیجه‌گیری

در مجموع، مناقشات ایرانیان در تمجید و نقد نگرشِ فریزر و زنانِ رنگین‌پوست آنقدر بحث برانگیز بوده که ارزش برگزاری یک کنفرانس را داشته باشد. آیا نقد فریزر از فمینیسم در خصوص زنان ایرانی نیز صدق می‌کند، حتی اگر آنها تحت یک دموکراسی سرمایه‌داری لیبرال زندگی نکنند؟ آیا سرمایه‌داری مترادف با دموکراسی است؟ آیا فمینیسم اساسا از آغاز عدالت‌محور بود یا به دستیابی به برابری حقوقی برای زنان محدود می‌گردید؟ فمینیست‌های ایرانی می‌توانند چه چیزهایی از زنان رنگین‌پوست در مورد جدایی‌ناپذیری نژاد، جنسیت و طبقه بیاموزند؟ چه چیزی موجب ستم بر زنان در دولت‌هایی می‌گردد که خود را کمونیست نامیده‌اند؟ فمینیست‌ها چگونه می‌توانند در نظریه‌پردازی در باب جایگزینی برای سرمایه‌داری مشارکت کنند؟

این سوالات مشخص می‌کند که جنبش مبارزه دموکراتیکِ درون ایران که در سال 2009 سربرآورد و مشارکت فعال زنان را به همراه داشت، هم‌چنان زنده بوده اما با مسائل بسیار حساسی دست به گریبان است که آینده‌ی این جنبش به آنها بستگی دارد.

پانوشت‌ها

1.  Nancy Fraser, “How Feminism Became Capitalism’s Handmaiden and How to Reclaim It.”  The Guradian.  Oct. 13, 2013

2. نانسی فریزر.آیا فمینیسم کلفت سرمایه داری شده است؟ ترجمه حمید پرنیان. 27 مهر 1392 .

3.  نانسی فریزر.  چرخش ظالمانه ی جنبش زنان.  ترجمه فیروزه مهاجر.  نقد اقتصاد سیاسی. 18 اکتبر 2013

4.برنا بندر و دنیس فرایرا داسیلوا.  نشانگان خستگی فمینیسم. ترجمه فیروزه مهاجر. 27 اکتبر 2013

5.   Brenna Bhandar and Denise Ferreira da Silva.  "White Feminist Fatigue Syndrome”  Critical Legal Thinking.  Oct. 21, 2013

6.فهیمه تفسیری.  چپ انقلابی چگونه تبدیل به نوکری برای محافظه کاران سنتی شد.  مدرسه فمینیستی. 27 آبان  1392 
This article was originally published by the site Feminist School inside Iran, and then reprinted by Zamaneh.

7.  Esmail Jalilvand.  Interview with Hassan Makaremi. Zamaneh. 20 Aban 1392.

8. Frieda Afary.  “The New Persian Translation of Marx’s Capital and the Iranian Economy” in Beitrage zur Marx-Engels Forschung.  Neue Folge 2011.  Also available in

9. Mohsen Kakaresh.  Interview with Said Peyvandi.  Zamaneh. 28 Azar 1392.
10. سیما راستین. کدام فمینیسم؟ نانسی فریزر با که سخن می گوید؟ زمانه. 9 آذر 1392  Sima Rastin.  “Which Feminism?  To Whom Does Nancy Fraser Speak?” Zamaneh. Nov. 30, 2013

11.جلال ایجادی.  فمینیسم، دمکراسی و نولیبرالیسم.  زمانه. 29 آبان 1392  Jalal Ijadi. “Feminism, Democracy and Neo-Liberalism.” Zamaneh. 29 Aban 1392

12. Avat Ayar.  Interview with Mohammad Reza Nikfar.  Zamaneh. 11 Aban 1392

13. Esmail Jalilvand.  Interview with Azadeh Kian.  Zamaneh.  6 Aban 1392

14. Esmail Jalilvand.  Interview with Frieda Afary. Zamaneh. 28 Aban 1392

15. Aida Qajar.  Interview with Shadi Amin.  Zamaneh.  15 Bahman 1392

16.  Avat Ayar.  Interview with Mohammad Reza Nikfar.  Zamaneh. 11 Aban 1392

17. See Marx’s Concept of the Alternative to Capitalism by Peter Hudis.  Haymarket Books: 2013.  See also Time, Labor and Social Domination:  A Reinterpretation of Marx’s Critical Theory by Moishe Postone.  Cambridge University Press, 1993.  For a comprehensive study of Marx’s views on gender, see Marx on Gender and the Family: A Critical Study by Heather A. Brown. Haymarket Books:  2013

18.  Esmail Jalilvand.  Interview with Frieda Afary. Zamaneh. 28 Aban 1392

19. For the views of a Marxist feminist philosopher and economist who wrote extensively on women, race and class and developed an analysis of the Soviet Union and Maoist China as “state capitalist”  societies, see Raya Dunayevskaya,  Women’s Liberation and the Dialectics of Revolution:  A 35 Year Collection of Essays, Historic, Philosophic, Global. Humanities Press, 1985.


۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

معرفی کتاب «درک مارکس از جنسیت و خانواده»

 

کتاب «درک مارکس از جنسیت و خانواده» کاندیدای جایزه بهترین کتاب کنفرانس ماتریالیسم تاریخی سال 2013 در لندن بوده است. جنی موریسون یادداشتی بر این کتاب نوشته که به منظور معرفی کتاب، ترجمه ی این یادداشت توسط گروه ارغوان منتشر می شود.


مروری بر کتاب «درک مارکس از جنسیت و خانواده»
جنی موریسون
دسامبر 2012
با توجه به تعامل دراز­مدت مارکسیسم و فمینیسم، عجیب است که مطالعات نظام‌مندِ اندکی در­ مورد نوشته‌های مارکس راجع به زنان و جنسیت وجود دارد. در واقع کتاب هدر.ا.براون با عنوانِ «درک مارکس از جنسیت و خانواده: یک خوانش انتقادی»، نخستین کتاب نگاشته‌شده در این حوزه است. اهمیت این موضوع، بیش از صرفِ پر کردنِ خلاءِ آکادمیکِ غیرعادی در این زمینه است. این امر نشانه‌ی چرخشی دوسویه است: در نظریه فمینیستی بازگشتی به امکانات موجود در اندیشه‌ی مارکس، و در نظریه سوسیالیستی احساس نیازی به مبارزه با تمامیِ اشکال سرکوب از جمله سرکوب جنسیتی اتفاق افتاده است. این مباحث پس از دوره‌ای مطرح می‌شود که تا حد زیادی تصور بر آن بود که فمینیست‌های پست‌مدرن در جنگ علیه مارکسیست-فمینیست­ها پیروز شده‌اند، دوره‌ای که گفته می‌شد نظریه‌ی فمینیسم نظریه‌ای پست‌مدرن است. طنز مطلب آن­جاست که گرچه اتهامِ رایج و البته ناپخته‌ی اقتدارگرایی علیه مارکسیسم مطرح می‌شود، اشکال پست‌مدرنِ فمینیسم موفق شده‌اند خود را در جایگاهی تقریبا فراتر از نقد و پرسشگری بنشانند و گاه حتی نظریه‌بودنِ خود را نیز انکار می‌کنند.
باوجود ادعاهایی که همواره در مورد مرگ مارکسیسم، به ویژه در ارتباط با فمینیسم، مطرح می‌شوند، جدل‌ها در این حوزه دوباره قوت گرفته‌اند. رادیکال‌شدنِ زنان جوان در اعتراضات 2011-2010 بسیاری را در انتظار تفاسیری جامع‌تر در این خصوص نگاه داشته است. نباید در مورد خیزشِ مجدد فمینیسم اغراق کرد: گروه‌های کنشگر، کوچک هستند و تمایل دارند تقریبا منحصرا بر خشونت جنسی و بازنماییِ رسانه‌ها تمرکز کنند. در این وضعیت، اگر چپ قصد پیشروی دارد باید نظریات خود را به گونه‌ای بازسازی کند که بر استراتژی و عمل تاثیر بگذارد. چپ هم‌چنین باید بتواند، خلاءِ برجای مانده توسط نظریاتِ در باب تفاوت را که قادر به شکل‌دادنِ فمینیسمی منسجم و ضدسرمایه‌داری نیستند، پر کند. وظیفه‌ی مارکسیست-فمینیست‌ها باید ایجاد مارکسیسمی دیالکتیک و غیرجزم‌اندیشانه باشد. آنها باید نظریه‌ای واحد را شکل دهند که نه برای جنسیت و نه برای طبقه ارجحیتی قائل نباشد و همان‌قدر که با تقلیل‌گراییِ اقتصادی مخالف است، با تقلیل‌گرایی جنسیتی نیز مقابله کند. مطالعه‌ی براون نیز باید با سنگِ چنین معیاری محک بخورد.
با در نظر گرفتن این نقطه به عنوان نقطه‌ی عزیمت، کتابِ «درک مارکس از جنسیت و خانواده» این قضیه را مطرح می‌کند که مارکس گرچه نظریه‌ای جامع در باب جنسیت ارائه نکرده، اما نظریه‌ی عمومیِ او به طور قطع جنسیت را به عنوان مقوله‌ای برای شناخت جامعه در نظر می‌گیرد. به علاوه براون معتقد است، بینش‌هایی وجود دارند که می‌توانند برای طرح یک نظریه مارکسیستی-فمینیستیِ تکامل‌یافته‌تر راه­گشا باشند. کتاب براون به صورت قابل فهمی نوشته شده، به وضوح و روشنی تنظیم شده و آثار مارکس را کم‌و­بیش در سیرِ تاریخی‌اش بررسی کرده است. این کتاب که در پنج فصل نوشته شده، با یک بررسی عمیق از دست‌نوشته‌های 1844 و تمرکزِ خاص بر دوگانه‌ی طبیعت/ فرهنگ آغاز می‌شود و سپس به آثار متأخرتر او، از «مانیفست حزب کمونیست» تا «سرمایه» می‌پردازد. شایان ذکر است که بخش‌های باقی‌مانده‌ی کتاب، به نوشته‌های کمترشناخته‌شده‌ی مارکس از خلال نوشته‌های ژورنالیستی و یادداشت‌های انسان‌شناسانه‌ی او، که برخی کماکان چاپ نشده‌اند، اختصاص یافته است. این­ بخش‌ها در مقایسه با پروژه‌های محدودتری که به بررسی آثار شناخته‌شده‌ی مارکس پرداخته‌اند، دیدگاهی جامع‌تر از دغدغه‌های او ارائه می‌دهند. بخش‌های مذکور از آنجایی که بسیار کم مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، اصالت بیشتری به کار براون بخشیده و دیدی تازه‌تر نسبت به مارکس عرضه می‌دارند.  
براون آگاهانه کارِ کوین اندرسون در «مارکس در حاشیه‌ها» را­ به عنوان یک الگو برگزیده است- آنجا که اندرسون به بررسی جایگاه نژاد، قومیت و ملّیت در آثار مارکس می‌پردازد. اندرسون بخشی از نوشته‌هایش را به­ طور خاص، بر کارهای ژورنالیستی و یادداشت‌های انسان‌شناسانه‌ی مارکس متمرکز کرده است تا استدلال کند که حتی در خلال مدتی که تمرکز مطالعات مارکس بر سرمایه بود، مطالعات او به این موضوع منحصر نمی‌شد؛ مارکس از تغییرات اجتماعی- که دربردارنده‌ی عوامل تعیین‌کننده‌ای مانند نژاد است- درکی دیالکتیکی داشت. براون نیز پروژه‌ی مشابهی را پی ­می‌گیرد اما جنسیت را مقوله‌ی اصلی تحلیل خود قرار می‌دهد. فمینیست‌های بسیاری مارکس را به عنوان نظریه‌پردازی تک‌بعدی کنار نهاده‌اند؛ از این روست که بررسی جایگاهِ جنسیت در نظریه‌ی او و ارائه‌ی راهکارهایی برای بازسازی و توسعه‌ی فمینیسمِ مارکسیستی، امروزه بی‌شک امری ارزشمند به شمار می‌آید. با این وجود، ماهیت پروژه‌ی مذکور راه را بر دو معضل بالقوه می‌گشاید: نخست، خطرِ اینکه به جای استفاده از روش مارکس برای طرحِ مجددِ مارکسیسم، بر استقرارِ حقیقتی مطلق از آثار مارکس تمرکز کند؛ و دوم، خطرِ اینکه چنین کاری به دفاع از مارکس به عنوان یک فرد تبدیل شود. به هنگام بررسی اثر براون هر دوی این موارد، به‌ویژه مناسبتِ آن برای احیاءِ مارکسیسمی غیرجزم‌اندیشانه در زمان حاضر، باید مد نظر قرار گیرد.
در تحلیل براون، مرکزیت‌بخشیِ مجدد به دیالکتیک مارکس موج می‌زند. او به‌ویژه، بر شناخت مارکس از خانواده و روابط اجتماعی به عنوان روابطی پویا، تاریخی و پذیرای تضاد و تغییر تأکید می‌کند. به‌علاوه، این دیدگاه به درک مارکس از مقوله‌های طبیعت/ فرهنگ و مرد/ زنِ ملازمِ آن، نیز قابلِ تسری است. یکی از نقدهای رایج فمینیستی بر مارکس این بوده است که او یک دوآلیسمِ سلسله‌مراتبی میان فرهنگ و طبیعت بنا می‌نهد؛ درحالی‌که، به خوبی نشان داده شده که مارکس این دو را در رابطه‌ای دیالکتیکی می‌بیند که می‌توان بر آن غلبه کرد. چنین درکی متعاقباً به‌ گونه‌ای قدرتمندانه، تواناییِ غلبه بر دوگانه‌ی جنسیتی را نشانه می‌گیرد.
شاید کارهای اولیه‌ی مارکس به‌ویژه دست‌نوشته‌های 1844، با توجه به اینکه دربردارنده‌ی بحثی مستقیم در خصوص جنسیت و جایگاه زنان هستند، بیشترین حوزه‌ی مورد مطالعه‌‌ی نظریه‌پردازان فمینیست بوده باشند. براون اگرچه این مسئله را با اندک جزئیاتی مورد بررسی قرار می‌دهد، اما تمرکز او بر آثار دوران پختگی مارکس و ردِ وجودِ گسست معرفت‌شناختی میان مارکس جوان و متاخر- به‌ویژه با تکیه بر آثار رایا دونایوفسکایا - از اهمیت بیشتری برخوردار است. درکِ پویای جنسیت و خانواده به مثابه برساخت‌های اجتماعی، همواره اصل بنیادینِ همه‌ی آثار مارکس بوده است؛ با این همه، وی گاهی اوقات در تعابیری خاص در باب زنان، تسلیم اخلاق‌گراییِ دوران خود می‌شد.
اگرچه بخش عمده‌ی مطالعات صورت پذیرفته در خصوصِ مارکس بر کارهای نظری او­ متمرکز بوده است، اما او نوشته‌های سیاسی بسیاری نیز به رشته‌ی تحریر درآورده که نشان‌دهنده‌ی بُعد اکتیویستی و نیز دغدغه‌های گسترده‌تر او است؛ یعنی فراتر از تمرکز محدودتر بر بازه‌ای که او در تلاش برای روشن­ کردن یک موضوعِ نظری خاص است. به هر صورت، در اینجا است که براون گاه در دام دفاع از مارکس، به عنوان یک فرد، گرفتار می‌شود. این موضوع به ویژه زمانی نمایان می‌شود که اندرسون از دوستی و مشاجره‌ی مارکس با کوگلمن می‌گوید تا نشان دهد که مارکس در برابر رفتار سکسیستیِ دوستش ایستاد. وسوسه‌ی دفاع این‌چنینی از مارکس، ناشی از طردِ خام‌دستانه‌ی مارکسیسم از طریق اشاره به سکسیسمِ مارکس است. با این ­­وجود، گفتنِ اینکه مارکس مطمئنا محصول دورانِ خود بوده و از نگرش‌ها و اقدامات سرکوب­گرانه نسبت به بسیاری از زنان زندگی‌اش بری نبوده است، نمی‌تواند به عنوان نقدی بر مارکسیسم به مثابه شیوه‌ای که قابلیت درکِ سرکوب زنان را دارد، در نظر گرفته شود. به همین ترتیب، هر تلاشی برای دفاع از مارکس از یک نقطه‌نظرِ تئوریک، به همان اندازه بی‌اعتبار است. تصویر ­کردنِ رشد شخصیِ مارکس از طریق درگیری‌اش در مبارزه، جذابیت بیشتری دارد. آنچنان که نوشته‌های سیاسی­ او نشان‌دهنده‌ی آگاهیِ فزاینده‌اش درمورد فاعلیت جمعی زنان، توانایی خود­سازماندهی و غلبه‌ی آنها بر سرکوب و استثمار است.
بخش پایانی کتاب، دست‌نوشته‌های انسان‌شناسانه‌ی مارکس را بررسی می‌کند. مارکس در این نوشته‌ها، ملاحظاتِ مفصلی در خصوصِ مطالعات انسان‌شناسیِ دوران خود دارد. براون واردِ بحثی قدیمی درباره‌ی رابطه‌ی کارهای مارکس و انگلس می‌شود. آنچه به‌گونه‌ای خاص در این ارتباط لحاظ شده، متنی است که گاهی اوقات به عنوان متن مارکسیستیِ بنیادین در باب زنان نگریسته شده است؛ یعنی کتاب انگلس «منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت». با رجوع به یادداشت‌های ابتدایی که بنا بود انگلس کار خود را بر اساس آنها بنویسد، به وضوح نشان داده شده که تفاوت‌هایی در رویکرد مارکس و انگلس نسبت به مساله‌ی خانواده و جنسیت وجود داشته است. بروان می­گوید، به عقیده‌ی مارکس هیچ «شکست تاریخی- جهانی» وجود نداشته است؛ او تصدیق می‌کند که بر حسبِ مساله‌ی جنسیت، جوامع اشتراکیِ اولیه نیز مساله‌مند بوده‌اند. علاوه بر این، مارکس در مورد گسترش خانواده در جوامع طبقاتیِ مختلف رویکردی تقلیل‌گرا اتخاذ نمی‌کند. در عوض، او این توانایی را دارد که تناقضات، پیشرفت‌ها و عقب‌گردهای گوناگون در روابط جنسیتی و خانواده در جوامع مختلف را در نظریه‌ی خود لحاظ کند.
مجددا آنچه اینجا جلوه می‌کند، رویکردی دیالکتیکی است که می‌تواند تغییر و خاص‌بودگیِ تاریخی را توضیح دهد. تحلیل براون در مورد این یادداشت‌های انسان‌شناسانه بسیار مفصل است و اگرچه گاهی اوقات قابل فهم بودنِ مطالب فدای جزییات شده است، اما نتیجه‌ی آن، تصویری بسیار متفاوت نسبت به مارکسی است که از منظرِ دیدگاه‌های اقتصادی‌اش مورد اتهام واقع شده است. این یادداشت‌ها گرچه به جای اینکه نظریه‌ای پرداخته باشند نگاهی اجمالی به درک مارکس از جنسیت به دست می‌دهند، اما نمایی پویا از خانواده در خلال آن مشهود است.

روی هم رفته، از کتاب «درک مارکس از جنسیت و خانواده» مارکسیسمی دیالکتیک سر برمی‌آورد که نشان‌دهنده‌ی سرچشمه‌های یک نظریه‌ی واحد در خصوص جنسیت و طبقه است. جای‌جای کتاب یادآوری شده است که مارکس جنسیت را به عنوان یک مقوله به شکل نظام‌مند مورد رسیدگی قرار نداده است و هدفِ کتاب نیز تلاش برای ساختن چنین چیزی نیست. براون از برجسته­ ساختنِ برخی از ضعف‌های مارکس هراسی ندارد، به‌ویژه هنگامی که مارکس در بحث‌هایش راجع به سرکوب زنان به اخلاق‌گرایی و تعصب عقب‌گرد می‌کند. با این همه، براون گهگاه به دامِ دفاع از مارکس به عنوان فردی ضدِ سکسیم می‌افتد، که تدبیری بیهوده و به آسانی قابلِ رد است. در نهایت، این پروژه نباید برای نجات مارکس یا آثار او تعریف شود، بلکه باید روش‌شناسی او را مورد بررسی قرار دهد. مهم‌ترین جنبه‌ی کار براون این است­ با ارائه‌ی مروری نظام‌مند از کلّیتِ آثار مارکس در خصوص این موضوع، توانسته است پنجره‌ای به رویِ تحلیل بگشاید که می‌تواند بنیان نظریه‌ای مارکسیستی-فمینیستی را از نو شکل دهد.

۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

کار جنسی - قانونی یا غیرقانونی

چهارم دسامبر ۲۰۱۳ مجلس فرانسه با اکثریت آرا لایحه‌ی جریمه‌ی مشتریان کار جنسی را برای تصویب به سنا فرستاد. بنابر این لایحه کسانی که به کارگران جنسی در ازای خدمات جنسی پول بپردازند در نوبت اول ملزم به پرداخت جریمه ۱۵۰۰ یورویی و در دفعات بعد۳۷۵۰ یورویی خواهند شد.

دولت فرانسه هدف از این لایحه را مقابله با خشونت علیه زنان و حمایت از تن فروشان بیان کرده است. در کشور سوئد نیز قانون مشابهی از سال ۱۹۹۹ در حال اجراست که در سالیان اخیر محل بحث فعالان کارگری، فمینسیت‌ها و کارگران جنسی بوده است. یادداشت پیش‌رو قصد دارد تا بر استدلال‌های موافق و مخالف این قانون و در پس زمینه‌ی آن، به موضوع کارجنسی نگاهی دوباره بیافکند. به علاوه، این یادداشت نظر شما را به مقاله The Traffic in Women نوشته اما گلدمن(۱) جلب می‌کند، که ترجمه آن به زودی از سوی ارغوان منتشر خواهد شد. مطلبی که با گذشت ۹۷ سال از تاریخ نگارش آن، کماکان ساختارهای رایج فکری در تحلیل این موضوع را به چالش می‌کشد.
کار جنسی، قانونی یا غیرقانونی، امری است موجود و واقعی. اما چگونه باید آن را فهمید؟ کارجنسی چیست؟ چطور می‌توان تعریف دقیقی از آن ارائه داد؟ کار جنسی انتخابی فردی است یا آسیبی اجتماعی؟ آیا این حرفه هم‌چون دیگر مشاغل باید مورد حمایت قانونی و اجتماعی قرار بگیرد یا درعوض دولت‌ها باید با کارجنسی هم‌چون بیماری، جرم، یا معضلی اجتماعی برخورد کرده و به دنبال حذف آن از عرصه‌ی اجتماع باشند؟ آیا با توجه به حق فرد بر تن خود، کارگر جنسی نیز در استفاده از تن خویش آزاد است تا هرگونه که می‌خواهد از آن بهره جوید؟ آیا مبادله‌ی پول در برابر تن زن، تنها در کارجنسی رخ می‌دهد؟ اگر به گزارش‌های حول این موضوع، که ادعا دارند حدود 90 درصد از کارگران جنسی در فرانسه را مهاجران تشکیل می‌دهند(۲)، اعتماد کنیم، آیا باید این امر را اتفاقی تلقی کنیم؟ و در نهایت، آیا قانون تصویب شده در فرانسه، آن‌گونه که اد‌عا می‌شود منفعت کارگران جنسی را به دنبال خواهد داشت یا نه؟ چه تبعات و عواقبی در پی اجرایی شدن این قانون متصور است؟‌‌‌(۳)

بد نیست در ابتدا نگاهی گذرا به طیف استدلال‌های مختلف در زمینه‌ی کار جنسی بیاندازیم. در برخورد با این موضوع دسته‌ای از مدافعان کار جنسی با اشاره به حق فرد بر تن خویش، کار جنسی را بخشی از آزادی‌‌های شخصی می‌دانند. این افراد استدلال می‌‌کنند که هرگونه استفاده‌ی فرد از تن خود به حوزه‌ی خصوصی مربوط بوده و باید هم‌چون دیگر تصمیم‌های شخصی مورد احترام قرار گیرد. بدین ترتیب، کارجنسی یک انتخاب شغلی تلقی می‌شود و مخالفت با آن به معنای نفی فاعلیت انسان‌ها (غالبا زنان) در به کارگیری بدن‌شان است. دسته‌‌ای از این فمنیست‌‌ها علاوه براین معتقدند که کار جنسی بایستی از حمایت دولتی برخوردار بوده و علاوه بر قانونی بودن، مشمول خدماتی هم‌چون بیمه نیز قرار گیرد. بدین ترتیب، طرفداران این استدلال، لایحه‌ی اخیر مجلس فرانسه را مانعی بر سر راه کار کارگران جنسی می‌دانند. در تظاهراتی که در مخالفت با تصویب این لایحه مقابل پارلمان فرانسه برگزار گردید گروهی از فمینیست‌ها، مدافعان حقوق کارگران جنسی، و کارگران جنسی اعلام کردند که قانون جدید تنها موجب زیرزمینی شدن خرید و فروش خدمات جنسی می‌شود. یعنی مشتریان و کارگران جنسی را وادار به استفاده از مکان‌هایی مخفی‌تر و محافظت نشده‌تر نموده و از این طریق امنیت شغلی حداقلی آن‌ها را نیز از میان خواهد برداشت.
از سوی دیگر، بسیاری کار جنسی را نه یک انتخاب، که آسیبی اجتماعی قلمداد می‌کنند. برخی از مدافعان این دیدگاه برآنند که کارگران جنسی غالبا قربانی سودجویان، از جمله قاچاقچیان انسان، بوده و برخی دیگر حتی آن‌ها را بیماران جنسی و یا منحرفان اخلاقی می‌دانند. چنین کسانی بر این باورند که کارگران جنسی، مجرم یا قربانی، در هر حال توانایی و صلاحیت انتخاب صحیح در خصوص زندگی خود را نداشته، و این دولت است که باید نسبت به نجات آن‌ها از بیماری، خشونت، فساد، و ناامنی اقدام کند. از چنین منظری، لایحه‌‌ی اخیر مجلس فرانسه اغلب قانونی پیشرو تلقی می‌شود، چرا که علاوه بر تلاش در راستای از میان برداشتن این آفت اجتماعی، به جای مجازات قربانی یعنی کارگر جنسی، به درستی مجرم واقعی، یعنی مشتری یا کارفرما، را مورد مجازات قرار می‌دهد.

اما کارجنسی خبر از چه می‌دهد؟

جنسیتی بودن فرهنگ، اجتماع، سیاست و اقتصاد، سبب می‌گردد که انسان و به خصوص "انسان با بدن مونث" همواره از منظری جنسیتی نگریسته شده و در عرصه‌های گوناگون، از جمله در بازار کار، "زن" بودن فرد امری همه جا حاضر و غیرقابل چشم پوشی تلقی شود. با در نظر گرفتن وضعیت کار زنان در جوامع مختلف می‌توان ادعا کرد که علاوه بر نابرابری در کارمزد زنان نسبت به مردان، در بسیاری از حرفه‌های تمام وقت یا پردرآمد زنان اولویت دوم کارفرمایان در استخدام محسوب می‌شوند. از سوی دیگر زنان به علت بر عهده داشتنِ مسئولیت‌های خانوادگی و همین طور به سبب وجود کلیشه‌های جنسیتی موجود درباره قابلیت‌هایشان، اکثرا وارد بازار کار پاره وقت، ارزان قیمت، غیررسمی و ناامن گردیده و به دلیل پایین آوردن هزینه‌های تولیدِ حاصل از کارِ ارزانِ خود، اولویت نخست نیروی کار در چنین مشاغلی محسوب می‌شوند. به علاوه، این تصورات جنسیتی موجب آن است که زنان نیز در صددِ یادگیری و کسب مهارت در بسیاری از حرفه‌های تخصصی/پردرآمد برنیامده و از این طریق نیز موجب حذف بسیاری از گزینه‌های شغلی احتمالی و در نتیجه جذب در بازار کار ارزان شوند.(۴) فرهنگ جنسیتی هم‌چنین بدنِ زن را دارایی‌  باارزش وی به حساب آورده و به شیوه‌های گوناگون آن را به مثابه کالایی ارزشمند و معامله‌پذیر به نمایش می‌گذارد. ‌‌معامله‌ی بدن زن در برابر پول نه امری منحصر به کار جنسی، که موضوعی رایج و "عادی" ست. ازدواج‌های قانونی با هدف کسبِ پول (چه نمونه‌های سنتی آن هم‌چون چانه‌زنی بر سر فروش دختربچه به مردی پولدار، و چه نمونه‌های متداول‌تر امروزی که در خواستگاری و گزینش زوج، زیبایی زن و تمول مالی مرد در دو کفه‌ی یک ترازو سنجیده می‌شوند)، و همین طور بخش بزرگی از موارد صیغه در کشورمان که در اثرِ ناتوانی مالی زن صورت می‌پذیرد همه و همه از موارد پذیرفته شده‌ای هستند که در آنها، زن بدن خود را با هدف تامین مالی به معامله می‌گذارد(۵). اِما گلدمن دراین زمینه می‌گوید:

" آنچه اخلاق‌گرایان را در برابر روسپیگری به واکنش وامی‌دارد این نیست که زنان بدن خود را می‌فروشند بلکه مسئله آنها این است که آنها  این عمل را خارج از نهاد ازدواج انجام می‌دهند. اثبات این ادعا دشوار نیست، زیرا ازدواج برمبنای ملاحظات مالی کاملاً مشروع بوده و توسط قانون و افکار عمومی تقدیس می‌شود، درحالی که دیگر اشکال روابط محکوم و مردود شمرده می‌شود. حال آنکه، بنا بر تعریف دقیق کلمه، روسپی "هرکسی است که روابط جنسی‌اش وابسته به منفعت مالی باشد."

از سوی دیگر، امروزه بدن زن سوای ایفای نقش کالایی در تامین نیازهای خانوادگی و شخصی و بعضا قبیله‌ای، به منظور تامین مقاصد کلان‌تری نیز مورد بهره‌کشی قرار می‌گیرد. از بهره‌برداریِ کالایی از بدن زن (و البته مرد، اما اغلب در سطحی محدودتر) در بیلبوردها و تیزرهای تبلیغاتی گرفته تا نمایاندن "زیبایی زن" به عنوان مهم‌ترین دارایی و ویژگی وی در انبوهی از فیلم‌های سینمایی و تلویزیونی، ادبیات داستانی و دیگر تولیدات و بازنمودهای فرهنگ عمومی. بدین ترتیب ما روزانه شاهد عرضه‌ی بدن زن به عنوان کالایی قابل قیمت‌گذاری (چه برای نمایش و استفاده بصری، و چه در راستای ارائه خدمات) در حوزه‌های مختلف هستیم. کارگر جنسی، در اصل چیزی را با پول معاوضه می‌کند که مدت‌هاست به عنوان کالا تعریف و پذیرفته شده است.

حذف چه چیزی و یا چه کسانی؟

در تحلیل کار جنسی چه در عرصه‌های عمومی و چه در گفتمان فمینستی، بسیاری از اوقات شاهد بررسیِ این حرفه از طریق معیارهای اخلاقی و ارزش‌گذارانه هستیم. با مقدمات ذکر شده می‌توان دریافت که در هنگام سخن گفتن از کارِ جنسی، انتخاب و آزادی فرد اساسا محلی از اعراب ندارد. از یک سو کار جنسی در بسیاری موارد به راستی "انتخاب" کارگران جنسی است، بدین معنا که هر کارگر جنسی لزوما قربانی قاچاق انسان نبوده و وادار به اتخاذ این شغل نشده است. در گفتگو با بسیاری از کارگران جنسی شاهدیم که نارضایتی آنها در واقع به ناامنی و شرایط نامناسب حرفه‌شان مربوط می‌شود، و نه خودِ حرفه. برای مثال، حول تصویب قانون جدید کار در فرانسه، اعتراض بسیاری از کارگران جنسی به این امر برمی‌گشت که قانون‌گذاران چگونه به خود صلاحیت تصمیم‌گیری درباره‌ی حرفه‌ی آنها را داده‌اند؟ اما از سوی دیگر توزیع نابرابر دستمزدها در بازار بر مبنای جنسیت (که البته در این توزیع عوامل دیگری هم‌چون نژاد و زبان نیز تاثیرگذار است) و کالایی شدن مدام بدن زن و مطرح شدن آن به عنوان قیمتی‌ترین داراییِ وی، کار جنسی را، اگر چه حاصل انتخاب و عاملیت انسانی، اما انتخابی صورت گرفته در بازاری جبرآمیز می‌کند. واهمه از نادیده گرفته شدنِ عاملیت کارگران جنسی نباید موجب رمانتیزه کردن موقعیت واقعی آنان گردد. به این معنا که بها دادن به فاعلیت کارگران جنسی نباید سبب شود که شرایط تبعیض‌آمیزِ حاکم بر شغل آنان مورد چشم‌پوشی و پذیرش واقع شود. به علاوه، و در سطحی فراتر، آنچه باید به چالش کشیده شود، نه انتخاب کارگران جنسی در گزینش حرفه خود، بلکه آن شرایط اجتماعی و اقتصادی ست که به انتخاب این شغل از سوی آنها منجر گردیده و از اساس به وجودِ این حرفه در سطحی چنین کلان انجامیده است. از سوی دیگر، افرادی که به کارگر جنسی هم‌چون یک معضل می‌نگرند، با نادیده گرفتن عناصر متعدد پدید‌آورنده‌ی این حرفه در طول سالیان، کارگر جنسی را به غلط، نه برآیند، معلول، و نتیجه‌ی عوامل متعدد تاریخی و اجتماعی، که خود عامل و منشا آسیبی اجتماعی قلمداد می‌کنند. این خلط مبحث موجب آن است که به جای ریشه‌یابی و تلاش در راستای از میان برداشتنِ علل پدید آورنده‌ی کار جنسی و آسیب‌های ناشی از آن، حذف کارگرانِ این حرفه از عرصه‌ی عمومی جامعه از طریق قوانین مختلف، هم‌چون قانون جدید فرانسه، مطلوب فرض شود. سلما جیمز در یادداشتی در روزنامه گاردین در رابطه با این قانون می‌نویسد:

"هدف فمینیست‌های دولتی، به ادعای خودشان، از میان بردن فاحشگی است، نه از میان بردن فقر زنان. این داستانی کهنه است و آنچه امروز آن را دردناک‌تر می‌کند پرو بال گرفتن آن به کمک ادبیات فمینیستی ست:  پنهان کردن محتوای ضدِ زنِ این  از طریق مجرم سازی مردها."(۶)

جمع بندی

آنچه در میان هیاهوی نظرات فمینیست‌های موافق لایحه جدید کار فرانسه گم می‌شود، صدایِ خودِ کارگران جنسی است. مجازات کارگران جنسی یا مشتریان آنها، پاک کردن صورت مسئله و پرهیز از برخورد با معضلاتی عینی، هم‌چون بیکاری، تبعیض در بازار کار، و کلیشه‌های جنسیتی است. ایجاد مانع در مسیر کارِ کارگران جنسی، نه نیاز کارگران جنسی به شغلی درآمدزا را برطرف نموده و نه نگاه جنسیتی به زنان را تغییر می‌دهد. به جای تصمیم گیری درباره ی اینکه "آیا کارجنسی باید وجود داشته باشد یا نه؟" و "آیا کارگران جنسی توانایی گزینش حرفه‌ی خود را دارند یا نه؟"، نگاه انتقادی ما باید شرایط نامناسب شغلی کارگران جنسی و بسترهای مختلف دربرگیرنده‌ی این حرفه را به چالش کشیده و به دنبال یافتن راه‌های برون‌رفت و تغییر این بسترها باشد. بسترهایی همچون فقر اقتصادی، تبعیض‌های جنسیت‌محور (و نژادمحور و ملیت‌محور در جوامعی مانند جامعه فرانسه) در بازار کار، و کلیشه‌های جنسیتی که پیشاپیش نقش و چیست‌بودگی "زن" را در خانواده، بازار کار، و به طور کلی اجتماع ترسیم می‌کند. رهایی "زنان" نه در گروی از میان برداشتن کار جنسی، بلکه منوط به تلاش در راستای رهایی از فقر و دیگر گونه‌های تبعیض است.

------------------------
پانوشت‌ها؛
۱. Emma Goldman
۲.تردید در صحت این آمارها بدین خاطر است که تهیه آمار معتبر از تعداد و موقعیت کارگران جنسی به دلایل مختلف امری دشوار و چه بسا ناممکن است. اولا، فقدان امنیت کار جنسی موجب بی اعتمادی کارگران جنسی در ارائه مشخصات خود می گردد و همین طور منجر به پنهانی بودن، دیده نشدن، و ثبت ناپذیری بسیاری از این دسته کارگران می شود. ثانیا، تعریف دقیق کارجنسی امری بحث برانگیز است و مشخص نیست که در ارائه آمارها واژه کارجنسی دقیقا به چه طیفی از خدمات جنسی اطلاق می شود. ثالثا، بی طرفی آمارهای موجود در این زمینه به جد محل شک است چراکه استفاده از آنها در بسیاری از موارد در راستای دفاع از سیاست های حذف کارجنسی، با توجیه مخالفت با قاچاق زنان بوده و در عمل به برخوردهای نژاد پرستانه با مهاجران انجامیده است.
در ارتباط با این مسئله:
۳. زیرزمینی و غیر قانونی بودن کار جنسی در ایران و نبود آمارها و گزارش های علنی و دقیق در مورد وضعیت کارگران جنسی، بررسی این موضوع در بستر ایران را دشوار می سازد. از سوی دیگر،عدم وجود حکمی صریح حول کارجنسی در قوانین جمهوری اسلامی و هم طراز بودن آن با دیگر اشکال «رابطه نامشروع» موجب می شود که موضع گیری حاکمیت نیز در این مورد به آسانی قابل تحلیل و قضاوت نباشد. با این همه، برای مطالعه درباره ی مشتریان کارگران جنسی در تهران میتوانید به گزارشی که اخیرا در این مورد منتشر شده است رجوع کنید:
۵. البته لازم به ذکر است که مبادله “زن” در برابر پول تنها به هدف سکس نیست، بلکه این معامله علاوه بر سکس، به هدف بازتولید نیروی کار -از طریق تولید مثل و مراقبت از فرزندان- و همچنین سامان دهی به حوزه خصوصی در شکل دیگرجنسگرایانه ی آن نیز هست.
ترجمه ی نقل قول از ارغوان




۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

چهار چیز که فمینیست‌ها می‌توانند از زاپاتیست‌ها بیاموزند

جولیانا بریتو شوارتز
ترجمه از گروه ارغوان
لینک مقاله

هفتم ژانویه ۲۰۱۴ یادآورِ بیستمین سال‌روزِ قیامِ زاپاتیست‌ها در سان کریستوبال دِلاس کاساسِ مکزیک است، برهه‌ای کوتاه با میراثی ماندگار از ستیز در راه حقوق بومی. زاپاتیست‌ها -که هم‌چنین با اسم ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی (EZLN) نیز شناخته می‌شوند- جنبشی است متشکل از مردمِ بومی، که برای مقابله با اثرات نئولیبرالیسم، به‌ویژه خصوصی‌سازیِ زمین و دیگر منابع طبیعی، مبارزه می‌کند .

جنبش زاپاتیست‌ها در روز یکم ژانویه ۱۹۹۴ و در روزی که قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) به مرحله اجرا درآمد، برای نخستین بار به‌صورت علنی شروع به فعالیت کرد. ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی دریافت که NAFTA با ستاندنِ منابع طبیعیِ چیاپاس (ایالت موطن آنها) از دست اهالیِ آن و واگذاریِ آن به ثروتمندان و قدرتمندان، نابرابریِ میان فقیر و غنی را افزایش می‌دهد. این چنین بود که بیست سال پیش، اکتیویست‌های زاپاتیست‌ها شهرهای کوچک ایالت چیاپاس را به اشغال خود درآورده، زندانیان را آزاد کرده و ساختمان‌های پلیس و ارتش را به آتش کشیده و از بین بردند. با این اقدامات، ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی توجه جهانی را به وضعیت اسفبارِ مردمِ بومی در سراسر جهان و تاثیرات بسیار چشمگیر و حیاتیِ جهانی‌سازی بر مناطق به‌حاشیه رانده شده‌ی جهان، جلب کرد.

ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی در راستای نزاع دائم در راه برابری، تلاشی محسوس و منسجم به منظور ارتقاء آگاهی در خصوصِ وضعیت زنان بومی را از خود به نمایش گذاشته است. در سال ۱۹۹۴ فرمانده رامونا، یکی از معروف‌ترین رهبران زن این جنبش، "قانون انقلابی در بابِ زنان" را نوشت که با رای موافق ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی به اجرا گذاشته شد.
این قانون حقوق زنان در زمینه‌های خودمختاریِ باروری، مشارکت سیاسیِ برابر با مردان، آموزش و دستمزد برابر، و رهایی از خشونت خانگی را به روشنی مورد اشاره قرار می‌داد. کمی بعد در همان سال، جنبش لیستی متشکل از ۳۴ خواسته را به دولت مکزیک ارائه کرد که یکی از این خواسته‌ها، رئوسِ کلیِ سلسله اقداماتی به منظور تضمین رفاه زنان را مطرح ساخته بود.
متاسفانه جنبش پس از نخستین اقدام علنی‌اش، در موضعی دفاعی و در حال نبردِ همراه با تعقیب و آزار و اذیت فزاینده‌ی دولت مکزیک قرار گرفت، اما ستیزِ زاپاتیست‌ها در این راستا امروز هم ادامه دارد، اگرچه نه‌ با قدرت پیشین. اما آنچه برای فراگرفتن از این جنبش الهام‌بخش وجود دارد؛

۱. دنیای دیگری وجود دارد
به گفته «گوستاو استوا» در دنیای وارونه، زاپاتیست‌ها به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردند نگریستند، به این نتیجه رسیدند که این شیوه‌ی زندگی جوابگوی خواسته‌های آن‌ها نیست، و شیوه‌ی تازه‌ای از زندگی را آغاز نمودند. اکنون آن‌ها مدارس و اجتماعات خودگردان مختلفی را تحت سیستم‌های حاکمیتی مستقل خودشان حفظ نموده‌اند.
در حقیقت آن‌ها خارج از منطق بازار و دولت، فراتر از منطق سرمایه و در یک کالبد اجتماعی جدید زندگی می‌کنند. به طور قطع این بدان معنا نیست که آن‌ها از کالبد اجتماعیِ سرمایه‌داری رهایی یافته‌اند که ساختار مکزیک و تمامی جهان را تعیین کرده و آن‌چنان که بیانیه‌ی ششم زاپاتیستای ایالات سلوا لاکاندونا اظهار می‌دارد، «گسستن از آن مستلزم خلقِ کالبد اجتماعی و سیاسی دیگری است».
این برای فمینیسم به چه معناست؟ به این معناست که اگر ما می‌توانیم جهانی را تصور کنیم که در آن پدر‌سالاری، همجنس‌گراهراسی، هراس از ترنس‌ها، نژاد‌پرستی، نظام طبقاتی و مانند آن از جامعه رخت بربسته است، بنابراین چنین جهانی می‌تواند در واقعیت نیز وجود داشته باشد. ما روزی به آن دست خواهیم یافت.

۲. برای تغییر جهان لازم نیست قدرتمند، دارای امتیاز و یا معروف باشید. در حقیقت، تغییر واقعی اغلب از پایین به بالا اتفاق می‌افتد
جنبش زاپاتیست‌ها از میان برخی از به‌حاشیه رانده ‌شده‌ترین مردم دنیا سر برآورد؛ مردمی بومی که در فقیرترین ایالت مکزیک می‌زیستند. این مردم دسترسی بسیار محدودی به آموزش رسمی، خدمات بهداشتی و مالکیت زمین داشتند، با این‌حال اقدامات آن‌ها تاثیری ماندگار بر جهان ما داشت. «استوا» در مقاله خود به آن‌ها اشاره کرده است؛
"در سرتاسر جهان می‌توانیم حرکات، دگرگونی‌ها و بسیج‌های مردمی‌ای را مشاهده کنیم که به نظر می‌رسد از زاپاتیست‌ها الهام گرفته باشند. به‌طوری که برای پیدا کردن یک ابتکار عمل سیاسی با پیامدهای جهانیِ قابل مقایسه با این جنبش، باید به گذشته‌ای دور در تاریخ سفر کرد. همان‌طور که زاپاتیست‌ها خود نیز ذکر کرده‌اند، امروزه آن‌ چیزهایی که جنبش زاپاتیستی را در ذهن تداعی می‌کنند، هم‌چون جنبش زاپاتیستی گام برمی‌دارند، مانند جنبش زاپاتیستی سخن می‌گویند، و یا به مثابه شکلی از جنبش زاپاتیستی ظاهر می‌گردند، دیگر صرفا در کنترل زاپاتیست‌ها نیست".

۳. ما باید نظام‌های ظلم و ستم را به چالش بکشیم، حتی اگر در درون جنبش عدالت اجتماعی خودِ ما باشند.
همان‌گونه که پیشتر اشاره شد، ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی جنبشی حامیِ فمینیسم است که اثبات کرده هنگامی که از رفاه زنان سخن می‌گوید، این‌ کار را با خودآگاهی انجام می‌دهد. این جنبش گام‌های متعددی در جهت استقرارِ برابریِ جنسیتی در میان مردمِ خود برداشته است. اگر در اوونتیک (یکی از اجتماعاتِ خودگردان "چیاپاس") گشت‌وگذاری داشته باشید، نقاشی‌های دیواریِ فراوانی مشاهده می‌کنید که در آن‌ها زنان پا به پای مردان مشغول به کار هستند. البته، ارتش زاپاتیستایِ آزادی ملی هنوز فاصله زیادی تا رسیدن به کمال دارد و تلاش در راستای برابریِ جنسیتی عملی همواره در جریان است. در هر جنبش نیاز داریم، در حالیکه از موفقیت‌های کسب شده در راه رسیدن به عدالت تقدیر به عمل می‌آوریم، همدیگر را در حرکت رو به جلو مورد حمایت قرار دهیم.

۴. مسیر دستیابی به عدالت طولانی است
جنبش زاپاتیستی در اصل در واکنش به ایجاد NAFTA شکل گرفت. اکنون حدود ۲۰ سال است که آن‌ها در این رویارویی حاضر هستند و NAFTA نیز به قوت همیشگیِ خود عمل می‌کند. اکتیویست‌های بومی به شدت از NAFTA رنج برده و خواهند برد. اما این بدان معنا نیست که این مبارزه ارزشش را نداشته است. این امر در مورد دیگر جنبش‌های عدالت‌طلب نیز صادق است که باید پیروزی‌های کوچک در راهِ دستیابی به موفقیت را مورد تجلیل قرار دهیم. اما ۲۰ سال مقاومتِ بومی، بدون شک پیروزیِ بزرگی است و باید مورد ستایش واقع شود.
"ما تمام بعد از ظهر را در کمیته به بحث گذراندیم، در جستجوی واژه‌ای در زبان مادری‌مان بودیم که به معنای تسلیم باشد و چیزی نیافتیم. این واژه هیچ ترجمانی در زبان‌های Tzotzil و Tzeltal ندارد. هیچ‌کس به یاد ندارد که چنین واژه‌ای در زبان Tojolabal یا Chol وجود داشته است"- تسلیم در زبان راستین وجود ندارد، فرمانده مارکوس [1]