ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

عبور از مرزهای ِ محال یا تکرار ِ ارتجاعی کلیشه‌ها؟


نگاه به زن همچون موجود نادانی که علارغم سخیف بودن‌اش، به زندگی زیبایی می‌دهد، کسی که بخشنده‌ی عشق مادرانه و دریافت کننده‌ی نیازهای مرد است، نه امر جدیدی‌ است و نه رویکردی نادر. ما یا چنین رویکردی را جدی می‌گیریم (مثلا با خشونت کلامی در خیابان برخورد می‌کنیم، به نقد سیاست‌های جنسیتی و زن‌ستیزانه‌ی دولت‌ها می‌پردازیم، و تاریخ مردسالار را تحلیل و ریشه‌یابی می‌کنیم) یا نه، از کنار آن‌ عبور می‌کنیم.
روی سخن این نوشته آن دسته افرادی نیست که گونه‌های مختلف تبعیض، از جمله تبعیض جنسیتی، را امری طبیعی می‌دانند یا از کنار آن بی‌تفاوت می‌گذرند، بلکه قصد آن طرح پرسشیست از افراد دسته اول دربارهی چیستی سوژهی نیازمند نقد.
در‌واقع این یادداشت می‌کوشد که پاسخی برای این سؤال پیدا کند که آیا تنها آن دسته از امور و اشخاصی که به طور مستقیم قوانین تبعیض‌آمیز را وضع یا اجرا می‌کنند شایسته نگاه انتقادی ما هستند، یا مصادیق ساختاری تبعیض در عرصه‌های گوناگون همچون ادبیات، هنر، و زبان، که ساختارهای موجود را تثبیت و بازتولید می‌کنند، نیز باید مورد بررسی و نقد قرار گیرند؟
متن «فاحشه‌گانی که با من نخوابیده‌اند» نوشته‌ی نادر فتوره‌چی [لینک مطلب در فیس‌بوک نادرفتوره‌چی] از جمله متونی است که می‌تواند بهانه‌ای برای تامل درباره‌ی این سوال باشد. البته این متن نه مثالی کمیاب است و نه منحصر به فرد. شاید ویژگی متن فتوره‌چی این باشد که در کنار دیگر نوشته‌های بعضا نکته سنجانه و به جای او، توهم ادبیات رادیکال و ساختارشکنانه را ایجاد می‌کند. نثری که استاد وی آن را «عبوری از مرزهای محال» خوانده و در ساختارشکنی آن را با آثار هدایت و پروست و جویس مقایسه کرده است!
البته نوشته‌ی پیش رو قصد تحلیل ارزیابانه‌ی متن فتوره‌چی را ندارد، بلکه هدفش صرفا واکاوی این پرسش است که چطور خوانندگان این متن، کسانی که احتمالا می‌توان آن‌ها را، به معنای عمومی کلمه، «روشنفکر» خواند، کسانی که به واسطه‌ی سر زدن به صفحه‌ی فیس‌بوک فتوره‌چی ِ «مارکسیست» می‌توان حدس زد که چه بسا خود را «چپ» هم بخوانند، به راحتی از کنار چنین متنی گذشته و حتی آن را ساختارشکنانه و پیشرو تلقی می‌کنند؟


«داستان است - واقعی نیست»

این حرف احتمالا پاسخ بیشتر کسانی‌ست که در مواجهه با متونی از این دست دچار تردیدند. البته شاید متون روایی که دیگر گونه‌های تبعیض را بازتولید می‌کنند موجب واکنش متفاوتی در ما شوند. بیایید برای امتحان به جای کلمه‌ی -زن- در برخی جملات متن فتوره‌چی واژه‌ی دیگری بگذاریم. برای مثال «زنان» را با «سیاه‌پوستان» جایگزین می‌کنیم؛
من رابطه پر تنشی با سیاهپوستان دارم. از نزدیکی ِ بیش از حدّ شان دچار تشویش و اضطراب می‌شوم و البته از همه بدتر بی‌خوابی. درواقع وقتی به آن‌ها فکر می‌کنم، دچار بی‌خوابی می‌شوم. فکر کردن به سیاه‌پوستان، برای من شکنجه است.
یا
فکر می‌کنند اگر مثل … حرف بزنند، تأثیر "سیاه بودن"شان بیشتر می‌شود. شُدن‌اش که می‌شود، اما خب؛ در تولید بیزاریِ همراه با سیخ شدن موهای تنم و سائیدن دندان ها روی هم...متاسفانه تخیل من آلوده است. به بوی گندشان فکر می‌کنم...
این متن دیگر چندان معصومانه به نظر نمیرسد، نه؟ اگر هنوز فکر می‌کنید این متن چندان که باید تکان‌دهنده نیست جای واژه‌ی زن، و سیاه‌پوست را با واژه‌ی دیگری عوض کنید، واژهای که به گروهی از مردمان اشاره دارد که تصویر ملموستری از تبعیض را برای ما زنده میکند؛ افغانی.
کافی ست نگاهی به تاریخ ادبیات نژادپرستانه و استعماری بیندازیم تا متوجه شویم آثاری از این قبیل هرگز نه بی‌طرف‌اند و نه صرفا روایی، بلکه نشانگر ساختار حاکم زمان خود و در عین حال مولد و تثبیت کننده‌ی آن هستند. ادبیات سکسیتی هم از این ماجرا استثنا نیست. البته می‌توان مشاهده کرد که در افراد و گرو‌ه‌هایی که توهین و تبعیض به بهانه‌ی نژاد را برنمی‌تابند، تبعیض جنسیتی همچنان امری عادی قلمداد می‌شود. بدین ترتیب، حواله کردن تحقیر و تنفر به سوی زنان کار بسیار ساده‌ای است، چرا که متولیان این امر نه تنها مورد نقد و نکوهش قرار نمی‌گیرند،بلکه هوراکشان تشویق نیز می‌شوند.



(صحبت از سکس) « ساختار شکنانه است »

متن فتوره‌چی نمونه ای تکراری از ادبیات روایی مدرن است با قهرمانان مرد خسته، مرموز و متنفر از دنیا. مردانی که جدای زنان، از مهمانی هم بیزارند – البته به آن می‌روند- . مردانی که خستگی و نفرت درو‌نی‌شان قرار است بخشی از جذابیت آن‌ها به حساب بیاید. شخصیت‌هایی که ارتباط‌شان با دیگری، لاقل در داستان‌ها، اغلب بیش از ابزاری برای مشاهده‌گری آن‌ها و نوشتن داستان‌های شبانه‌شان نیست. کسانی که اگر منتقدند و رادیکال، رادیکال بودن‌شان فقط در انزوای خودشان است و قلم‌شان. مردانی که دائم، با افتخاری تلخ، تکرار می‌کنند «در زندگی‌شان زخم‌هایی هست که مثل خوره روح‌شان را در انزوا می خورد..»
نقد ادبیات سکسیستی به کنار، آیا از این شخصیت‌ها خسته نشده‌ایم؟ آیا روایت تلخی، مردم‌گریزی و یاس‌های فلسفی و عمیق‌شان را به اندازه‌ی کافی نشنیده‌ایم؟ آیا بیش از آن‌چه که باید از مصاحبت کسالت‌آور، از تک‌گویی‌های بی‌پایان، از همه‌چیزدانی، از سکوت‌های عمیق و پُک‌های سیگار عمیق‌ترشان بهره نبرده‌ایم؟


جدای این امر و مهم تر از آن باید ببینیم که به راستی کدام ساختار در اینجا شکسته می‌شود؟ آیا غیر از این است که صحبت مدام از میل ناگزیر مرد به «کردن» و سوژگی ناگزیر زن در تامین این میل، چه در عوض «عشق» و چه پول، حرف همیشه‌ی ادبیات و سینمای عامه بوده و هست؟ مگر فرهنگ مصرفی لیبرال هرروز از طریق هالیوود و تبلیغات و تولید انبوه پورن چیزی جز پرگویی هایی با محتوای مشابه درباره‌ی سکس را به ما حُقنه می‌کنند؟ دوستان «مارکسیست» ما چطور به این‌جا که می‌رسند به راحتی و با افتخار با فرهنگ ساخته‌ی سرمایه‌داری همراه و همداستان می‌شوند و برچسب رادیکال بودن به خود می‌زنند؟


در مبارزه با تبعیض و بهره‌کشی نمی‌شود انتخاب‌گر بود. نمی‌توان از یک طرف در دفاع از حقوق کارگران گلو پاره کرد و از طرف دیگر در مواجهه با سایرِ گونه‌های سرکوب هم‌چون نژادپرستی، تبعیض‌های جنسیتی مانند زن‌ستیزی، و تبعیض‌های قومی بی‌تفاوت ماند. نمی‌شود سینه چاک انقلابی میرحسین بود و در گُسست از وضعیت نوشت و با فرهنگ مصرفی سرمایه‌داری همسو و همراه شد. استثمار و تبعیض اشکال مختلفی دارند و صورت‌های متنوع تبلورشان نیازمند حساسیت و بازپرسی مدام ما است. آنچه بدان نیازمندیم حساسیت نسبت به همه‌ی اشکال تبعیض است، که بدون چنین حساسیتی، رهایی در همان فاصله‌ای از ما باقی خواهد ماند که امروز هست.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

پلنگ صورتی

کودکان کار ناهنجاری اجتماعی هستند
کلمات بالا با حروف درشت و قرمز در اولین پاراگراف صفحه‌ی دانشنامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا در توضیح کودکانِ کار نوشته شده‌است. هرچه می گردم آماری درباره‌ی مونث و مذکر بودن آنها پیدا نمی‌کنم. ولی مگر نه این‌که جنسیت آدم‌ها قرار است تعیین‌کننده‌ترین امر درباره‌شان باشد؟ ومگر نه اینکه در دم‌دستی‌ترین پرسش نامه‌های آماری هم اولین سوال مونث یا مذکر بودن پاسخ‌دهنده است واین تک سوال قرار است افق زندگی پیش روی همه‌ی نمونه‌های آماری را ترسیم کند؟ یا شاید هم در این مورد خاص می شود از این موضوع چشم پوشید؟ شایدبه یاری حافظه‌ی تصویری‌مان بتوانیم تابلویی کلی از این ناهنجاری رسم کنیم تادر این میان دلیلِ بی‌توجهی معروف‌ترین دانشنامه‌ی آزاد دنیا را به"جنسیت" این آدم ها پیدا کنیم.
فروختن گل، فال، جوراب و گردو، ترازوی وزنِ کنارِ خیابان، جمع آوریِ زباله خشک و... جلوی چشم‌هایمان. شکستن قند، بافتن قالی، کار در کارخانه‌های ریسندگی، کارگاه‌های مصالحِ ساختمانی، کفاشی‌ها، و تولیدی‌های پوشاک و...از دریچه‌ی فیس‌بوک و دنیای بی‌نهایت پنجره‌ی اینترنت.
«بی‌اعتنا به نه گفتن هستند، اصرار می‌کنند، کثیف و یا در مواقعی هم تمیز هستند، طبعا لباس‌های خوبی تنشان نیست، می‌دوند، داد می‌کشند و خیلی وقت‌ها هم سر چهاراره‌ها و یا لبِ میله‌های بی.‌آر.تی مشغولِ گلاویز شدن و کتک‌کاری‌اند».
«آسیب پذیرند، قربانی‌اند، تقصیرِ خودشان نیست، آن پدر مادرِ ...شان به خیابان فرستادندشان، باید حواسمان باشد، خیریه، آموزش» ...
صبرکنید! دارید خیلی پیچیده‌اش می کنید!سوالِ من ساده‌تر از این حرف‌ها بود. اکثریت‌شان چه جنسی دارند؟ دختر؟ پسر؟
جملاتِ بالا تجربیاتِ شخصیِ آدم‌هایی در«خیابانِ انقلاب» بود. انقلاب یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های مرکزِ شهر است. تنها جمله‌ای تکراری دست گیرم شد؛ «فرقی نمی‌کند. بعضیشان دخترند، بعضی‌شان پسر». مساله «بعضی» نبود؛ مساله «فرقی نمی کند» بود.
برگردیم به تصویرِ کلی‌مان که قرار بود راه‌گشای سوال باشد، اصلا چه‌طور می‌شود فهمید دختراند یا پسر؟ لباس‌شان؟ طبعا اسباب‌بازی دست‌شان نیست، و طبعا خیلی هم به سرو وضع‌شان نمی‌رسند، پس نباید توقع داشته‌باشیم دخترهایی با لباسِ روشن و صورتی و پسرهایی با لباسِ تیره و آبی ببینیم.
راستش را بخواهید چرا! در همین سفرهای شهری‌ام دختر بچه‌ای با لباسِ صورتی و مقنعه‌ی سفیدِ گیپوردوزی شده دیدم. وسطِ یک میدانِ چمن با همان لباسِ دبستان و مقنعه‌ی کج‌اش، روی سینه‌ی پسر بچه‌ای نشسته بود و مشت‌هایی را حواله‌ی سر و صورت‌اش می کرد.قوی بود، مثلِ«پلنگ»و «صورتی»بود، مثلِ اتاقِ بچه‌ای هنوز به دنیا نیامده که از اسباب‌بازیهای باربی و پتوی گلبهی و یک میزِ کاملِ چای با تمامِ مهمان‌های پلاستیکی‌اش پُراست.
اشتباه نکنید! دلم برایش نسوخت. دلم برایپنجسال بعدش سوخت. وقتی که دیگر باید کمترپلنگ باشد و بیشترصورتی. برای وقتی که دیگر شبیه جمله‌های آدم‌های گذریِ خیابانِ انقلاب نخواهد بود. چون آن‌وقت دیگر فرق می‌کند دختر باشد یا پسر. و حتی شاید بشود در صفحه‌ای جداگانه از ویکی‌پدیا دنبالِ آمارش بود.
مساله‌ام بر سرِ این سر نیست که ترجیح می‌دادم پایانِ داستا‌ن‌اش با پلنگ بودن تمام شود. مساله‌ام بر سرِ این است که برایش خیلی هم انتخابی در کار نیست.چرا که الان سود‌دهی‌اش درپلنگبودن در خیابان است و وقتی بزرگتر می شود سود‌دهی‌اش درصورتیبودن در کارگاه های خانگی است. با دست‌مزدی کم، ساعات کارِ طولانی ، بی بازنشستگی و بی‌مرخصی. شاید اگر در جای دیگری از شهر به دنیا می‌آمد و بعد از سونوگرافی، والدین‌اش برایش اتاقی صورتی/آبی مهیا می‌کردند باز هم همین قدر بیانتخاب بود. چرا که رویای باربی شدن، یا از لطافتِ ابدی برخوردار بودن و یا رویای بدنی آهنین داشتن، خشن و بی‌احساس بودن، و یا احساسِ مالکیت داشتن بر هر موجودِ مونثی در خانواده تا ابد دنبال‌اش می‌کرد. مگر این‌که می‌توانست در جای دیگری ازشهر در اتاقی دور از رده بندی‌های معمول (صورتی/آبی) زندگی کند. می‌توانست انتخاب کند که دخترِ خشنی باشد؟ تفنگ داشته باشد؟ پسری باشد با عروسک؟ یا شاید هم اصلا بیشتر به لِگوهایی که در حالِ ساخت و سازِ شهرند علاقه داشته باشد.
هرچه باشد یک‌بارثابت کرده بود که می شود هرجور دلش می خواهد رفتار کند حتی با لباسِ صورتی. آن‌وقت دیگر سوالم بی معنا بود، آنوقت آدم‌های خیابانِ انقلاب با تعجب نگاهم می‌کردند و می‌پرسیدند: واقعا چه فرقی می‌کند دختر یا پسر؟ مگر بچهدختروپسردارد؟



ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

نکاتی درباره‌ی قانون ِجدید فرزندخواندگی

۱. "فرزند-همسر" ، " قانون-عُرف"
فرزندخواندگی در نظام حقوقی ایران چه مفهومی دارد؟ تصور عمومی ما از فرزندخوانده معمولا تفاوت زیادی با فرزندِ متولد شده در خانواده ندارد. کودکی که خانوادهای سرپرستیاش را میپذیرند قاعدتا فرزند آن خانواده است، در کنار آن‌ها بزرگ میشود، به صلاحدید آنها به مدرسه میرود، و این داستان ادامه دارد. در حالی که در نظام حقوقی ما و در قواعد شرعی و حقوقی هیچگاه فرزندخواندگی به مفهوم تمام و کمال رابطه‌ی پدر-فرزندی و یا مادر-فرزندی پذیرفته نشده است. فرزندخوانده کسی است که زوجی با شرایطی خاص سرپرستی او را میپذیرند؛ به این معنا که فرزندخوانده میتواند به نام خانوادگی زوج (مرد) نامیده شود و زن و مرد سرپرست در حدود پدر و مادر میتوانند بر شیوه‌ی تربیتی او نظارت داشته باشند و همچنین وظیفه پرداخت نفقه او بر عهده آنهاست.
این در حالی که درمورد فرزندخوانده قوانین شرعی مانند ارث و محرمیت و حرمتِ نکاح (ممنوعیت ازدواج) وجود ندارد. یعنی دختر پس از بلوغ به سرپرست خود محرم نیست، و زن پس از بلوغ پسرخواندهاش باید قواعد نامحرم را درمورد او اجرا کند. درنتیجه در نظام حقوقی ایران هیچگاه ممنوعیتی مبنی بر ازدواج "فرزندخوانده" با "سرپرست" وجود نداشته و ایراد شورای نگهبان به لایحه‌ی جدیدِ مصوب مجلس که مادهای مبنی بر ممنوعیت ازدواج سرپرست با فرزندخوانده بوده نیز صرفا ایرادی شرعی بوده است. شاید همین موضوع است که باعث شده عدهای حتا به دفاع از قانون جدید بپردازند و این‌طور استدلال کنند که "در قانون جدید لااقل این ازدواج باید با تایید و صلاحدیدِ دادگاه انجام شود، درحالی که پیش از این هیچ گونه نظارتی بر این امر وجود نداشته است."
هرچند این استدلال در پی این است که نشان دهد "قانون محدود کنندهی جدید" از "سکوت قانون قبل در مورد ازدواج فرزندخوانده با سرپرست" بهتر است. اما باید گفت چنین موضعی از بیتوجهی به ریشهی قوانین جامعه و ارتباط متقابل آنها با فرهنگ و تغییرات اجتماعی نشات میگیرد.
وظیفهی حقوقدانان و قانونگذاران این است که با توجه به تغییرات جامعه و در جریان تغییرات اجتماعی قوانین لازم را برای رفع نیازهای جامعه تشخیص دهند و به تصویب برسانند. قوانین اینچنینی قوانین پیشرو هستند و حتی میتوانند موجب فرهنگسازی مثبت شوند. گاهی نیز قوانین پس از به‌وجود آمدن نیازی در جامعه برای آنها وضع میشوند که در این صورت به خاطر وجود تجربیات عینی باید قوانین کاملتری باشند و بتوانند بهخوبی پاسخگوی نیازها و تعارضات ایجاد شده بوده و کمترین هزینه را برای افراد اجتماع داشته باشند.
وقتی قانونی در مواردی سکوت میکند، در واقع تصمیم و موضعگیری را به عُرف وامیگذارد. با توجه به آنچه از تجربه زندگی تک تک ما در جامعهمان قابل برداشت است، همچنین با توجه به این موج اعتراض و شوک اجتماعی نسبت به طرح چنین قانونی میتوان اطمینان داشت که در عرف ما نگاه به رابطه فرزندخوانده و سرپرستانش نگاهی جز از نوع رابطه والدین-فرزندی نبوده و نیست و اجتماع به تشخیص صحیح خود همواره جلوی ازدواج سرپرست با فرزندخوانده و نگاه جنسی به کودکان بی‌پناه تحت سرپرستی والدین که مسلما و از تمام جهات به زیان کودکان خواهد بود ایستاده است.
حال باید پرسید در چنین شرایطی چرا قانونگذار باید به طرح چنین مسالهای بپردازد؟ آیا تاکید بر مشروعیت ازدواج مشروط فرزندخوانده با سرپرست به این معنا نیست که قانون دارد به افرادی که قصد سوءاستفاده از چنین قوانینی را دارند یادآوری می‌کند که راهی قانونی و در دسترس برای سوءاستفاده از کودکان وجود دارد؟ آیا سکوت قانون قبلی در صورتی که قانون جدید در ممنوع ساختن این ازدواج توانایی لازم را نداشت برای این کودکان بهتر نبود؟
    ۲. نگاه قانون جدید و نگاه ما به زنان
اینکه در نقد مجوز ازدواج سرپرست با فرزندخوانده معمولا به احتمال سوءاستفاده جنسی از فرزندخواندگانِ دختر بیشتر اشاره میشود، میتواند از جهاتی نشان دهندهی پیشفرضهای مردسالارانهی ما از جامعه حتی در مقام منتقدان قوانینِ نامناسب باشد. برخی واکنشها به طرح این قانون حتی از جایگاه دلسوزی برای خدشهدار شدن "غیرت" مردم غیور ایران صورت گرفته و بسیاری از متون در این مورد تنها به امکان و خطر ازدواج پدرخوانده با دخترخوانده پرداختهاند.
هرچند به تفکیکی در این زمینه برای فرزندخواندگان دختر و پسر معتقد نباشیم و این قانون را در تضاد و تقابل با حقوق انسانی تمام فرزندخواندگان چه دختر و چه پسر بدانیم، و هرچند لازم بدانیم در تحلیلها و انتقادها از تفکیک جنسیتی فاصله بگیریم. نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت، که در فضای مردسالار اجتماع و قوانین حقوقی ما و همچنین با توجه به وجود قوانین چند همسری و ازدواج موقت (یعنی امکان ازدواج مرد با دخترخوانده با وجود ادامهی ازدواج با مادرخوانده !) و همچنین آسیبپذیری بیشتر زنان در اجتماع و سنت شرط رضایت پدر برای ازدواج دختران امکان مورد سوءاستفاده قرار گرفتن دختران تحت سرپرستی بیشتر مطرح خواهد بود.
نکته دیگر این است که، در قانون جدید امکان قبول سرپرستی کودکان از سوی زنان مجرد دارای شرایط سنی و یا زنان مطلقه آورده شده است. اینکه قانون زندگی مستقل زنان و توانایی آنها در نگهداری و سرپرستی کودکان به عنوان مادر مجرد را به رسمیت بشناسد، میتواند گامی مهم در راستای تغییر قوانین نابرابر حضانت باشد که جز در موارد استثنایی حق حضانت فرزندان را در هنگام جدایی به پدر اختصاص می‌دهد. و میتوان از اینجا به این نتیجه رسید که باید در قوانین ازدواج و طلاق نیز تغییرات کلی صورت بگیرد که البته به سوی برابری نقش زن و مرد در تشکیل خانواده یا هنگام جدایی باشد. اما اختصاص حق درخواست سرپرستی به "زنان" و نه "افراد" مجرد و مطلقه چه دلیلی دارد؟ آیا چنین قانون به نوعی بر نقش از پیش تعیین شدهی مادری برای زنان و دختران مجرد تاکید نمیکند؟

هرچند لایحه جدید فرزندخواندگی میتوانست با وجود تسهیل شرایط سرپرستی، افزایش سن فرزندخواندگی، افزایش سقف سنی فرزندخوانده برای ماندن تحت سرپرستی، اجازه فرزندخوانده شدن برای کودکان بدسرپرست علاوه بر کودکان بی‌سرپرست و … نقشی مثبت در این راستا داشته باشد، ولی وجود ماده ۲۷ کلیت این قانون را به خطر میاندازد و میتواند باعث افزایش آزار و خشونت جنسی در محیط خانواده و ناامنی برای کودکان بدسرپرست و بیسرپرست باشد.